بالاخره بعد از گذشت 9-10 ماه مامان بابا دلشون برای دکتر من تنگ شد و من را بردند
پیشش تا چکاپ کامل بشم در ضمن واکسن آنفلوآنزا را هم با دو سه ماه تاخیر زدم و واکسن
دومش را هم باید یک ماه دیگه بزنم .
موقع واکسن زدن و خون دادن بسیار مردانه رفتار کردم و خانمی را که می گفت " کنترل بچه
ها سخته و خون گرفتن ازشون کار من نیست و برید فردا بیائید تا همکارم ازش خون بگیره "
را حسابی شرمنده کردم .
در برخورد با آقای دکتر هم خیلی مودب بودم و به همه سئوالاتش جواب دادم هر چند مامان
و بابا هنوز از این که چرا به آقای دکتر گفتم مدرسه میرم و کلاس دومم در تعجبند .
در نتیجه این چکاپ متوجه شدم که کم خونی را از مامانی به ارث بردم و 700 گرم
هم کمبود وزن دارم که ظاهرا" مامانی قصد داره یکی دو روزه جبرانش کنه ، چون از
روزی که از پیش آقای دکتر برگشتیم هر چند دقیقه یک بار من را صدا میکنه و چیزی
میده بخورم : شربت مولتی ویتامین یورو ویتال دو بار در روز که البته خوشمزه است و
من استقبال می کنم ، شربت باریج (اشتها آور) که یکی دو ساعت قبل از ناهار و شام باید
بخورم و معمولا" با دیدن این شربت فرار می کنم و مامانی دو سه باری دور اتاق دنبالم
می چرخه تا راضی به خوردنش میشم ، روزی یک قرص فولیک اسید هم می خورم
( که اولش تو آب حل میکردند بهم میدادند اما بعد ش من راضی نشدم و گفتم می خوام مثل
فیلم خروس جنگی با آب بخورم )، این اواخر هم بخاطراین که به دفعات زیاد شیر
می خوردم جذب آهن بدنم کم شده بود و برای جبرانش باید دو سه هفته ای روزی 25 قطره
آهن(آیروویت ) بخورم که برای جلوگیری از سیاه شدن دندونهام به انتهای دهانم میریزند که
خیلی خوشم نمیاد ، البته آب پرتقالی که بعد از قطره بهم میدن خیلی خوشمزه است .
از نظر غذائی هم خوردن شیر فقط به دو وعده محدود شده یک لیوان بعد از صبحانه و یک
لیوان عصرانه ، روزی یک موز را حتما" باید بخورم بعلاوه پسته و کشمش که مامانی از
صبح میریزه تو بشقاب (به قول خودم قشقاب ) و میذاره کنارم و هر نیم ساعت یک بار
یادآوری میکنه که چند دونه بخورم ، کره به صبحانه و ناهارم اضافه شده و این روزها
صبحانه شامل کره عسل و خامه عسل و پنیرو گردوه ، خوردن ماهی هم از یک وعده در
هفته به دو وعده افزایش پیدا کرده .
ضمن این که خوردن ماست همراه ناهار و شام ممنوع شده و چای را هم فقط موقع صبحانه
بهم میدن و از چای عصرانه خبری نیست ... فقط جای شکرش باقیه که خوردن بستنی
سر جاشه و همچنان روزی یک بستنی را می خورم .
موارد دیگه شامل : خوردن گوجه خام همرا با ناهار ، زرده تخم مرغ (البته من تخم مرغ را
فقط بصورت نیمرو می خورم )خوردن مرکبات (بیشتر نارنگی و پرتقال ) و......
خلاصه این که این روزها مامانی حسابی سرکاره .
از اینها که بگذریم :
تازه گیها از مسواک زدن استقبال می کنم و جالبتر این که دیگه از خمیردندون نه تنها بدم
نمیاد بلکه خیلی هم خوشم میاد .

من توی اتاق خودم
همچنان مثل سابق عاشق حمام رفتن هستم و تا اسم حمام میاد سریع داوطلب میشم ،
وقتی هم که میرم داخل به این زودیها راضی به بیرون اومدن نمیشم و بابائی همیشه با
زحمت منو بیرون میکنه و مامانی با هزار وعده و وعید آرومم میکنه تا بتونه لباسهامو بهم
بپوشه و موهامو خشک کنه.

برخلاف چند ماه قبل که موقع لباس خریدن هر لباسی را که بهم میدادند پرو می کردم و حاضر
به درآوردنش نبودم ، این روزها خرید کفش و لباس برای من به پر زحمت ترین کار برای
مامان و بابا تبدیل شده چون اصلا" از این که بیرون از خونه بهم لباس بپوشند خوشم نمیاد و
تنها راه برای خلاصی ازش را هم گریه و داد و فریاد میدونم ، اما وقتی لباس یا کفش را
خریدیم و برگشتیم خونه ، اصرار می کنم که بپوشمش و کلی هم از پوشیدنش ذوق
می کنم .

هر وسیله یا اسباب بازی را هم که می شکنم یا خراب می کنم خودم پیش دستی میکنم
و میگم اشکالی نداره ! و بلافاصله سفارش می کنم که یکی دیگه بخرند ، مثلا" وقتی
ماشینمو خراب کردم به مامانی گفتم به بابائی بگو بجای این ماشین زرد که خراب شده
یه ماشین آبی برام بخره .
هر وقت هم که خواسته ای دارم و مامانی خودش را میزنه به نشنیدن سعی می کنم هر
جورشده به زبان انگلیسی خواسته امو مطرح کنم تا سریع اجرا بشه ، چون مامانی این
روزها در حال آموزش زبان به منه از این که درسهامو خوب پس بدم کلی خوشحال
میشه ( هر چند خودش میگه برای این که من تشویق به صحبت کردن بشم این کارو
میکنه )، مثلا" صبحها وقتی مامانی خوابش میاد و هر کاری می کنم بیدار نمیشه میگم :
Mumy wake up
و بعدش به انگلیسی تا 10 می شمرم مامانی هم ذوق می کنه و سریع بیدار میشه
یا وقتی که شیر می خوام و مامانی میگه الان نباید بخوری میگم
….. please لطفا" یا شیر Milk و همچنین Go و Come on که این روزها کاربرد زیادی داره 
این روزها دوست دارم کارهای شخصیمو خودم انجام بدم اما مامان و بابا همش یادشون
میره که من بزرگ شدم و باعث ناراحتی و عصبانیت من میشن مثلا" مامانی همچنان
وقتی که بیسکوئیت بهم میده در بسته اشو باز میکنه یا پرتقال و نارنگی
را تکه تکه مبکنه و موهامو خودش میخواد شونه کنه ...که اشک منو در میاره ،
من هم قهر می کنم میرم تو اتاقم و از تختم بالا میرم تا بیان نازمو بکشند و بیارنم پائین ،
اما مواقعی که اونها هم از دستم عصبانی هستند و نمیان سراغم تو تختم زندانی میشم
(خیلی راحت از تختم بالا میرم اما چون نرده اشو قفل کردند پائین اومدن ازش برام سخته) و باید التماس کنم تا بیارنم پائین .


هفته پیش عروسی دائی جون بود که خیلی بهم خوش گذشت ..... بابائی که می گه خیلی
خوش تیپ شده بودم اما از اونجائی که مامانی سرش خیلی شلوغ بود یادش رفت که
حتی یک عکس هم از من بگیره .
* ظاهرا" کامنتدونی وبلاگ دچار مشکل شده اگر پیغامی داشتید اینجا بذارید www.pooria-85.persianblog.ir

|