تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers پوریا

 

پوریا

 
چکاپ

 

بالاخره بعد از گذشت 9-10 ماه مامان بابا دلشون برای دکتر من تنگ شد خندهو من را بردند

پیشش تا چکاپ کامل بشم در ضمن واکسن آنفلوآنزا را هم با دو سه ماه تاخیر زدم و واکسن

دومش را هم باید یک ماه دیگه بزنم .

 

موقع واکسن زدن و خون دادن بسیار مردانه رفتار کردم و خانمی را که می گفت " کنترل بچه

ها سخته و خون گرفتن ازشون کار من نیست و برید فردا بیائید تا همکارم ازش خون بگیره "

را حسابی شرمنده کردماز خود راضی .

در برخورد با آقای دکتر هم خیلی مودب بودم و به همه سئوالاتش جواب دادم هر چند مامان

 و بابا هنوز از این که چرا به آقای دکتر گفتم مدرسه میرم و کلاس دومم در تعجبند متفکر .


در نتیجه این چکاپ متوجه شدم که کم خونی را از مامانی به ارث بردم ناراحت و 700 گرم 

هم کمبود وزن دارم که ظاهرا" مامانی قصد داره یکی دو روزه جبرانش کنه تعجب، چون از

روزی که از پیش آقای دکتر برگشتیم هر چند دقیقه یک بار من  را صدا میکنه و چیزی

میده بخورم : شربت مولتی ویتامین یورو ویتال دو بار در روز که البته خوشمزه است و

من استقبال می کنم ، شربت باریج (اشتها آور) که یکی دو ساعت قبل از ناهار و شام باید

بخورم و معمولا" با دیدن این شربت فرار می کنم و مامانی دو سه باری دور اتاق دنبالم

می چرخه تا راضی به خوردنش میشم عینک، روزی یک قرص فولیک اسید هم می خورم

( که اولش تو آب حل میکردند بهم میدادند  اما بعد ش من راضی نشدم و گفتم می خوام مثل

فیلم خروس جنگی با آب بخورمابرو )، این اواخر هم بخاطراین که به دفعات  زیاد شیر

می خوردم جذب آهن بدنم کم شده بود و برای جبرانش باید دو سه هفته ای روزی 25 قطره

آهن(آیروویت ) بخورم که برای جلوگیری از سیاه شدن دندونهام به انتهای دهانم میریزند که

خیلی خوشم نمیاد نگران، البته آب پرتقالی که بعد از قطره بهم میدن خیلی خوشمزه است چشمک.

 

از نظر غذائی هم خوردن شیر فقط به دو وعده محدود شده یک لیوان بعد از صبحانه و یک

لیوان عصرانه ، روزی یک موز را حتما" باید بخورم بعلاوه پسته و کشمش که مامانی از

صبح میریزه تو بشقاب (به قول خودم قشقاب ) و میذاره کنارم و هر نیم ساعت یک بار

یادآوری میکنه که چند دونه بخورم ، کره به صبحانه و ناهارم اضافه شده  و این روزها

صبحانه شامل کره عسل و خامه عسل و پنیرو گردوه ،  خوردن ماهی هم از یک وعده در

هفته به دو وعده افزایش پیدا کرده .

 

 ضمن این که خوردن ماست همراه ناهار و شام ممنوع شده و چای را هم فقط موقع صبحانه

بهم میدن و از چای عصرانه خبری نیستناراحت ... فقط جای شکرش باقیه که  خوردن بستنی

سر جاشه و همچنان روزی یک بستنی را می خورم .

 

موارد دیگه شامل : خوردن گوجه خام همرا با ناهار ، زرده تخم مرغ (البته من تخم مرغ را

فقط بصورت نیمرو می خورم )خوردن مرکبات (بیشتر نارنگی و پرتقال ) و......

 

خلاصه این که این روزها مامانی حسابی سرکارهنیشخند .

 

از اینها که بگذریم :

تازه گیها از مسواک زدن استقبال می کنم و جالبتر این که دیگه از خمیردندون نه تنها بدم

نمیاد بلکه خیلی هم خوشم میادمژه .

                                         من توی اتاق خودم

 

همچنان مثل سابق عاشق حمام رفتن هستم و تا اسم حمام میاد سریع داوطلب میشم ،

وقتی هم که میرم داخل به این زودیها راضی به بیرون اومدن نمیشم و بابائی همیشه با

زحمت منو بیرون میکنه و مامانی با هزار وعده و وعید آرومم میکنه تا بتونه  لباسهامو بهم

بپوشه و موهامو خشک کنه.

 


 

برخلاف چند ماه قبل که موقع لباس خریدن هر لباسی را که بهم میدادند پرو می کردم و حاضر

به درآوردنش نبودم ، این روزها خرید کفش و لباس برای من به پر زحمت ترین کار برای

مامان و بابا تبدیل شده چون اصلا" از این که بیرون  از خونه بهم لباس بپوشند خوشم نمیاد و

تنها راه برای خلاصی ازش را هم گریه و داد و فریاد میدونم ، اما وقتی لباس یا کفش  را

خریدیم و برگشتیم خونه ، اصرار می کنم که بپوشمش و کلی هم  از پوشیدنش ذوق

 می کنمخنده .

 


هر وسیله یا اسباب بازی را هم که می شکنم یا خراب می کنم خودم پیش دستی میکنم

و میگم اشکالی نداره ! و بلافاصله سفارش می کنم که یکی دیگه بخرند از خود راضی، مثلا" وقتی

ماشینمو خراب کردم به مامانی گفتم به بابائی بگو بجای این ماشین زرد که خراب شده

یه ماشین آبی برام بخرهنیشخند .

 

هر وقت هم که خواسته ای دارم و مامانی خودش را میزنه به نشنیدن سعی می کنم هر

جورشده به زبان انگلیسی خواسته امو مطرح کنم تا سریع اجرا بشه ، چون مامانی این

 روزها در حال آموزش زبان به منه از این که درسهامو خوب پس بدم کلی خوشحال

 میشه چشمک( هر چند خودش میگه برای این که من تشویق به صحبت کردن بشم این کارو

میکنه مژه)، مثلا" صبحها وقتی مامانی خوابش میاد و هر کاری می کنم بیدار نمیشه میگم :

Mumy wake up

و بعدش به انگلیسی تا 10 می شمرم مامانی هم ذوق می کنه و سریع بیدار میشهنیشخند

یا وقتی  که شیر می خوام و مامانی میگه الان نباید بخوری میگم

….. please لطفا" یا شیر Milk خنده

و همچنین Go و Come on  که این روزها کاربرد زیادی داره نیشخند


این روزها دوست دارم کارهای شخصیمو خودم انجام بدم اما مامان و بابا همش یادشون

میره که من بزرگ شدم و باعث ناراحتی و عصبانیت من میشن مثلا" مامانی همچنان

وقتی که بیسکوئیت بهم میده در بسته اشو باز میکنه یا پرتقال  و نارنگی

 را تکه تکه مبکنه و موهامو خودش میخواد شونه کنه  ...که  اشک منو در میارهگریه ،

من هم قهر می کنم میرم تو اتاقم و از تختم بالا میرم تا بیان نازمو بکشند و بیارنم پائین ،

اما مواقعی که اونها هم از دستم عصبانی هستند و نمیان سراغم تو تختم زندانی میشم

(خیلی راحت از تختم بالا میرم اما چون نرده اشو قفل کردند پائین اومدن ازش برام سخته)

و باید التماس کنم تا بیارنم پائیننگران .


 

 

 هفته پیش عروسی دائی جون بود که  خیلی بهم خوش گذشت ..... بابائی  که می گه خیلی

خوش تیپ شده بودماز خود راضی  اما از اونجائی که مامانی سرش خیلی شلوغ بود یادش رفت که

حتی یک عکس هم از من بگیرهناراحت .



* ظاهرا"  کامنتدونی وبلاگ دچار مشکل شده اگر پیغامی داشتید اینجا بذارید

www.pooria-85.persianblog.ir

 

  لینک نوشته
چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 -- پوریا

خونه نشینی
 

  سرد شدن هوا و شیوع آنفلوآنزا ما را هم خونه نشین کرده به ویژه این  دو سه هفته اخیر که 

   . بخاطر سرما خوردگی شدید  بابائی اکثر روزها را تو خونه گذروندیم

 

   این خونه نشینی ها برای من ، که در طول بهار و تابستون تا دلتون بخواد بیرون می رفتم و پارک

   رفتن و تاب و سرسره بازی خوراک هر روزم بود ، خیلی سخت بود . هر چند ظاهرا" به مامانی

    خیلی بیشتراز من سخت گذشته چون این روزها همش آرزو میکنه که ای کاش این آنفلوآنزا نبود و

    .من را می فرستادند مهد

 

    خلاصه این که صرف کردن تمام انرژی هام  تو خونه فراتر از تحمل مامانیه و خیلی وقتها کلاهمون

    میره تو هم . بعضی وقتها هم مامان و بابا بعد از شون کردن ( این اصطلاحیه که من برای

    درگیرهای تن به تن بکار میبرم ) های من درست مثل این که موجود عجیب و غریبی دیده باشند با

    تعجب به هم  نگاه می کنند و بعد رو به من میگن " یعنی تو هنوز خسته نشدی؟!!!! " یک بار

    هم بابائی پیشنهاد کرد که  در نوع موادغذائی که به من میدن تجدید نظری بکنند .....البته من

    فقط شیر زیاد می خورم ،  از میوه ها نارنگی و انار و موز  و از غذاها عدس پلو ، ماهی ،

    .جوجه کباب و کباب کوبیده را دوست دارم

    معمولا"روزی یک بستنی را می خورم البته بستنی ساده (نه کاکائوئی یا وانیلی ) . شکلات خیلی

    کم می خورم و کاکائو که بندرت . تازه گیها به آدامس هم علاقمند شدم البته فقط آدامس اربیت 

   اون هم  با طعم هندوانه و معمولا" شبهائی که حاضر به مسواک زدن نمیشم قبل از خواب یکی

   .بهم میدن

 

    این روزها گذشته از تمام طوفانهائی که به پا می کنم و هرازگاهی  هوای روابطم با مامانی ابری

    ابری میشه اما مامانی بیشتر ازقبل قربون صدقه ام میره و تحویلم میگیره ، علتش هم اینه که من

    خیلی خوب بلدم چه جوری دل مامانی رو بدست بیارم ، گذشته از جملات به قول خودم  قلمبه

   سلمبه ای  که هرازگاهی بیان می کنم و مامان بابا التماس می کنند دوباره تکرارشون کنم ،

   هر چند دقیقه یک بار میرم سراغ مامانی و بابت تمام کارهای کرده و نکرده ام ازش عذرخواهی

   می کنم و بعد دستهامو  میندازم دور گردنش و با گفتن مامان جون دوست دارم  ...

  .  چقدر  خوشگل شدی  و چقدر خوش تیپی و ... همه ناراحتی ها  را از دلش  درمیارم


    امروز هم وقتی که دیدم مامانی کاغذ و قلم دستش گرفته حدس زدم که داره خاطرات مینویسه ،

  . سریع  رفتم بالا سرش و بهش تاکید کردم که : بنویس پوریا پسر خوبیه و مامانشو اذیت نکرده

 

  هر چند ، ماه پیش بخاطر خراب کردن ویندوز حسابی مامانی را به زحمت انداختم و کلی وقت صرف

  پیدا کردن  و نصب دوباره برنامه هاش کرد  البته بعدش تا چند روز اجازه نزدیک شدن به کامپیوتر

  را بهم نمیداد هر وقت هم که با التماس چند دقیقه ای می رفتم ، بلافاصله می اومد و سطل

  اشغال  را چک می کرد که چیزی را حذف نکرده باشم ،من هم که دیدم زحمتش میشه خودم بعد

 از حذف هر فایل  و فولدری  از تو سطل اشغال هم دیلیتشون می کردم ... مامانی هم

 از همه جا بی خبر هر بار با دیدن سطل اشغال خالی بخاطر این که پسر خوبی بودم ازم تشکر

  میکردتا این که یه روز تا خواست سطل اشغال رو چک کنه پیش دستی کردم و گفتم :مامانی

  خالیه چیزی توش نیست ....قیافه اون لحظه مامانی دیدنی بود. این روزها هم هر بار که

  ... میره  سراغ کامپیوتر  با ناراحتی میگه : وای اینها را هم که حذف کردی

 

 

   مهر ماه یک سر رفتیم نمایشگاه  رسانه های دیجیتال و مامان بابا کلی سی دی آموزشی برام خریدند

   .  این عکسها رو هم اونجا گرفتم

نمایشگاه رسانه های دیجیتال

 

نمایشگاه

 

   بعد از نمایشگاه هم رفتیم سینما ، البته هدف مامان بابا دیدن فیلم نبود بیشتر برای تجدید خاطراتشون

    به سینمای موردعلاقشون رفتیم که فیلم دو خواهر را داشت . من هم که دومین بارم بود سینما

   می رفتم پسر خوبی بودم و سر و صدا نکردم فقط اون قسمت از فیلم که عاقد می پرسید من وکیلم

   بار سومش را من به عاقد فرصت ندادم و قبل از اون با صدای بلند پرسیدم من وکیلم که یکدفعه

    .همه با صدای بلند زدند زیر خنده

 

 

  لینک نوشته
سه شنبه نوزدهم آبان 1388 -- پوریا




آرشیو موضوعی
عکسهای تابستانی
تابستانی که گذشت
خونه نشینی
چکاپ
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین
نقاشی
بیا و خوبی کن
کنکور
...بزرگ شدن یعنی
مسافرت +عکس
دو سالگی
تولد
دعوت
آن چه گذشت
عکسهای درخواستی
خود کرده را تدبیر نیست
من در ماه رمضان
خونه تکونی
اولین سرماخوردگی
اولین ...
تعریف
یلدا
18 ماهگی
وبلاگم یک ساله شد
علائق من
بوی بهار
سال نو مبارک
نوروز
عکسهای نوروزی
استقلال غذائی
عکسهای بهاری
این روزها ...
من بزرگ شدم
تولدت مبارک
تولد
آغاز سه سالگی(عکس )
پوریای دو سال و یک ماهه
پسر خوب
سفرنامه تصویری کیش
یک ماه پرکار
فرهنگ لغات پوریا
سفر مشهد+ عکس
فرهنگ لغات پوریا 2
پوریای دو سال و نیمه
سال نو مبارک
عکسهای نوروز 88
بهار88
آغاز چهار سالگی

دوستان
کوچولوی من
رادین

آندیا

ایلیا

ساینا

آرین کوچولو

کیارش وروجک

پگاه و داداشیها

آقا محمد حسین

پارسا آیسا و مهسا

کیان و کیارش دوقلوهای مردادی

آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ