|
سرد شدن هوا و شیوع آنفلوآنزا ما را هم خونه نشین کرده به ویژه این دو سه هفته اخیر که
. بخاطر سرما خوردگی شدید بابائی اکثر روزها را تو خونه گذروندیم
این خونه نشینی ها برای من ، که در طول بهار و تابستون تا دلتون بخواد بیرون می رفتم و پارک
رفتن و تاب و سرسره بازی خوراک هر روزم بود ، خیلی سخت بود . هر چند ظاهرا" به مامانی
خیلی بیشتراز من سخت گذشته چون این روزها همش آرزو میکنه که ای کاش این آنفلوآنزا نبود و
.من را می فرستادند مهد
خلاصه این که صرف کردن تمام انرژی هام تو خونه فراتر از تحمل مامانیه و خیلی وقتها کلاهمون
میره تو هم . بعضی وقتها هم مامان و بابا بعد از شون کردن ( این اصطلاحیه که من برای
درگیرهای تن به تن بکار میبرم ) های من درست مثل این که موجود عجیب و غریبی دیده باشند با
تعجب به هم نگاه می کنند و بعد رو به من میگن " یعنی تو هنوز خسته نشدی؟!!!! " یک بار
هم بابائی پیشنهاد کرد که در نوع موادغذائی که به من میدن تجدید نظری بکنند .....البته من
فقط شیر زیاد می خورم ، از میوه ها نارنگی و انار و موز و از غذاها عدس پلو ، ماهی ،
.جوجه کباب و کباب کوبیده را دوست دارم
معمولا"روزی یک بستنی را می خورم البته بستنی ساده (نه کاکائوئی یا وانیلی ) . شکلات خیلی
کم می خورم و کاکائو که بندرت . تازه گیها به آدامس هم علاقمند شدم البته فقط آدامس اربیت
اون هم با طعم هندوانه و معمولا" شبهائی که حاضر به مسواک زدن نمیشم قبل از خواب یکی
.بهم میدن
این روزها گذشته از تمام طوفانهائی که به پا می کنم و هرازگاهی هوای روابطم با مامانی ابری
ابری میشه اما مامانی بیشتر ازقبل قربون صدقه ام میره و تحویلم میگیره ، علتش هم اینه که من
خیلی خوب بلدم چه جوری دل مامانی رو بدست بیارم ، گذشته از جملات به قول خودم قلمبه
سلمبه ای که هرازگاهی بیان می کنم و مامان بابا التماس می کنند دوباره تکرارشون کنم ،
هر چند دقیقه یک بار میرم سراغ مامانی و بابت تمام کارهای کرده و نکرده ام ازش عذرخواهی
می کنم و بعد دستهامو میندازم دور گردنش و با گفتن مامان جون دوست دارم ...
. چقدر خوشگل شدی و چقدر خوش تیپی و ... همه ناراحتی ها را از دلش درمیارم
امروز هم وقتی که دیدم مامانی کاغذ و قلم دستش گرفته حدس زدم که داره خاطرات مینویسه ،
. سریع رفتم بالا سرش و بهش تاکید کردم که : بنویس پوریا پسر خوبیه و مامانشو اذیت نکرده
مهر ماه یک سر رفتیم نمایشگاه رسانه های دیجیتال و مامان بابا کلی سی دی آموزشی برام خریدند
. این عکسها رو هم اونجا گرفتم


بعد از نمایشگاه هم رفتیم سینما ، البته هدف مامان بابا دیدن فیلم نبود بیشتر برای تجدید خاطراتشون
به سینمای موردعلاقشون رفتیم که فیلم دو خواهر را داشت . من هم که دومین بارم بود سینما
می رفتم پسر خوبی بودم و سر و صدا نکردم فقط اون قسمت از فیلم که عاقد می پرسید من وکیلم
بار سومش را من به عاقد فرصت ندادم و قبل از اون با صدای بلند پرسیدم من وکیلم که یکدفعه
.همه با صدای بلند زدند زیر خنده

|