آغاز دو سالگی آغازی هیجان انگیز برای من بود . گذشته از جشن تولدم که برای اولین بار اون
را تجربه کردم و تجربه ای شیرین و بیاد ماندنی ( البته بیشتر برای مامان و بابا) بود . در اولین
روزهای ورود م به دو سالگی صاحب سه دندون جدید هم شدم و حالا علاوه بر دو تا دندون فک
پائینی سه تا دندون هم تو فک بالا دارم و راحت می تونم میوه ها را گاز بزنم و دیگه از دست
پوره ها خلاص شدم و مثل آدم بزرگا میوه را درسته دستم می گیرم و می خورم . 
روئیدن دندونهای فک بالایی علاوه بر اینکه خوردن را راحت کرده یک مورد استفاده دیگه هم
داره که برای من لذت بخش و برای مامان و بابا معمولاً با یک آخ یا جیغ همراهه . 
یک اتفاق خوش آیند دیگه ای هم که همزمان با ورودم به دو سالگی رخ داد این بود که بالاخره
برای اولین بار تونستم روی پاهای خودم بایستم .مامانی که از دیدن این صحنه بقدری هیجان زده
شده بود که یادش رفته بود هر آن ممکنه من سقوط کنم و شانسی که آوردم این بود که خاله
پیشمون بود و هوامو داشت و گرنه معلوم نبود به کجاها می خوردم .
یک تغییر دیگه ای هم که در من ایجاد شده اینه که اخیراً وقتی من را با اسم کوچیک صدا
می زنند خیلی عکس العمل نشون نمیدم و فقط زمانی سرم را برمیگردونم که من را با اسم
فامیلم صدا بزنند. 
چند روزیه به بعضی از کارهایی که قبلاً انجام میدادم خیلی علاقه نشون نمیدم از آن جمله کندن
برگ گل ها ٬ ریختن ظروف آشپزخانه ٬ روشن خاموش کردن کامپیوتر و....و در عوض تا
چشم مامانی را دور می بینم میرم سراغ اتاق خواب و میز توالت و به هیچی رحم نمی کنم .
خب........ من دیگه بزرگ شدم و با مامان بابا سر سفره میشینم (البته رو زانوی بابایی) و
غذای سفره میخورم . هر چند همه غذاها را بهم نمیدن اما برای شروع بد نیست .
طی هفته گذشته کلی بهم خوش گذشت از یک طرف مهمون داشتیم و دوروبرم شلوغ بود و از
طرفی خاله که برای انتخاب رشته اومده بود پیشمون برای اینکه مامانی فرصت کنه و بتونه با
آرامش براش انتخاب رشته کنه حسابی باهام بازی میکرد٬ طوری که دیگه خواب قبل از ظهر و
بعدازظهر م تعطیل شده بود و یک لحظه هم چشم رو هم نمی ذاشتم . خاله هم که دائم قربون
صدقه ام می رفت و راحتم میگذاشت که هر کاری دلم می خواد انجام بدم و یک جورائی
همکارم شده بود.( راستی براش دعا کنید رشته مورد علاقه اش قبول بشه ) .
حتماً میدونید که همیشه همه چی بر وفق مراد نیست ٬ برای من هم همینطور بوده و با وجود
اینکه این اواخر خیلی بهم خوش گذشته بود اما یکی دو سه روزیه که روزئولا اومده سراغم و
این برای دومین باره که به این بیماری مبتلا میشم . با وجود اینکه روزوئولا یک بیماری
ویروسیه و در اثر تماس با بچه های زیر دو سال مبتلا ٬ انتقال پیدا میکنه اما نمیدونم چرا میاد
سراغ من درحالیکه من هیچ تماسی حداقل د ر 15 روز گذشته با بچه های این سنی نداشتم .
بهر حال مبتلا شدم اما این بار دیگه مامان بابا با تجربه شده بودند و خیلی خونسرد برخورد کردند
طبق سابقه قبلی باید دیگه همین امروز و فردا خوب خوب بشم .
|