تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers پوریا

 

پوریا

 
آن چه گذشت...

آن چه گذشت.....

 

کمتر از چند هفته مونده تا تموم بشه .... بله ٬ منظورم یک ساله . سال اول زندگی من.

 

سال گذشته در چنین روزهایی مامان و بابای من انتظار تولدم را می کشیدند . مامان و

 

بابائی که قرار بود برای اولین بار طعم پدر و مادر شدن را بچشند و مشتاقانه منتظر

 

 اومدن من بودند .

 

 می دونستند که قراره پسری به کانون پر عشق و محبتشون اضافه بشه  ٬

 

اسم هم انتخاب کرده بودند ... پوریا ... اسمی که در انتخابش تفاهم کامل داشتند

 

٬ اسمی که پدر دوست داشت صاحبش پسری بشه اصیل ٬ ایرانی ٬ پایبند به فرهنگ

 

غنی کشورش و حافظ اون... و مادر دوست داشت پسری بشه مثل پوریا ی ولی ٬

 

پهلوان و جوانمرد .

 

در واپسین هفته های گرم تیرماه در انتظار اومدن من بودند و هر روز که می گذشت

 

برای دیدن من بی تاب تر می شدند .

 

اما من پسری بودم صبور و پرحوصله و اصلاً راضی به اومدن به این دنیای پرسر و

 

صدا و شلوغ نبودم .

 

تیر ماه گذشت و خبری از من نشد ٬ تا این که بالاخره در روز دوم مرداد١٣٨٥  دیگه

 

کاسه صبرشون لبریز شد و به طریقه رستم زایی * من را به این دنیا آوردند (خب باید

 

همه خصوصیات پهلوان ها را داشته باشم دیگه ).پسری با ٥٥٠/٣ کیلوگرم  وزن و

 

  ٤٨ سانتیمتر قد .

 

اولین دیدار خانوادگی من با خاله جون بود و از آنجائی که خاله جون شباهت بسیاری

 

به مامانم داره ٬ میتونم بگم  اولین تصویری که در ذهنم نقش بست تصویر مامانم بود.

 

چند ساعتی ساکت و آروم  فقط به سقف خیره شده بودم ٬ بدون هیچ گونه گریه ای .

 

اولین دیدار مامانم از من ٧-٨ ساعت بعدش بود . ظاهراً خوش تیپ تر از اونی بودم

 

که تصور می کرد .

 

چیزی که بیشتر از همه جالب توجه بود ٬ موهای بلند و پر پشت مشکی  من بود .

 

از نظر پدر و مادرم دوست داشتنی بودم و زیباتر از همه بچه های به سن خودم . پس

 

خیلی مهم نبود که دیگران من را زشت می دونند یا زیبا .

 

همون چهل روز اول زندگیم کافی بود تا اطرافیانم به این نتیجه برسند که چه پسر

 

آقایی نصیبشون شده ٬ پسری بسیار بی آزار که مادرش یکی از معدود مادرهای

 

خوشبختی بود که بچه هاشون شب ها تخت تا صبح می خوابند و اجازه میدهند که

 

مادرشون استراحت کافی داشته باشه .

 

 

روزها و ماه ها گذشت و من بیشتر و بیشتر تو دل پدر و مادرم جا باز کردم  

 

و

 

الان که دیگه داره یک سالم میشه . عشق اول و آخر  پدر و مادرم هستم . مادری که

 

عاشقانه دوستم داره و تمام شیطنت ها و اذیت های من با یک لبخند م از یادش میره و

 

پدری که شاید کود کیش را در من مجسم میکنه و تمام آرزوها ش برای موفقیت و

 

سلامت منه .

 

و من ...

 

در اینجا میگم که از اومدن به این دنیا خوشحالم :

 

اول ٬ بخاطر پدر و مادری که باعث گرمی بیشتر محفلشون شدم .

 

و

 

دوم ٬ بخاطر تمام کسانی که دوستم دارند و دوستشون دارم .

                                                                                                                                  

              

 

 

 

 


 *سزارین 

 

لینک نوشته
شنبه نهم تیر 1386 -- پوریا




آرشیو موضوعی
عکسهای تابستانی
تابستانی که گذشت
خونه نشینی
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین
نقاشی
بیا و خوبی کن
کنکور
...بزرگ شدن یعنی
مسافرت +عکس
دو سالگی
تولد
دعوت
آن چه گذشت
عکسهای درخواستی
خود کرده را تدبیر نیست
من در ماه رمضان
خونه تکونی
اولین سرماخوردگی
اولین ...
تعریف
یلدا
18 ماهگی
وبلاگم یک ساله شد
علائق من
بوی بهار
سال نو مبارک
نوروز
عکسهای نوروزی
استقلال غذائی
عکسهای بهاری
این روزها ...
من بزرگ شدم
تولدت مبارک
تولد
آغاز سه سالگی(عکس )
پوریای دو سال و یک ماهه
پسر خوب
سفرنامه تصویری کیش
یک ماه پرکار
فرهنگ لغات پوریا
سفر مشهد+ عکس
فرهنگ لغات پوریا 2
پوریای دو سال و نیمه
سال نو مبارک
عکسهای نوروز 88
بهار88
آغاز چهار سالگی

دوستان
کوچولوی من
رادین

آندیا

ایلیا

ساینا

آرین کوچولو

کیارش وروجک

پگاه و داداشیها

آقا محمد حسین

پارسا آیسا و مهسا

کیان و کیارش دوقلوهای مردادی

آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ