تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers پوریا

 

پوریا

 
من در ماه رمضان

ماه رمضان امسال هم گذشت و این دومین تجربه من از این ماه بود . البته ماه رمضان پارسال که

فقط دو ماهم بود و چیز زیادی یادم نمیاد . اما این ماه رمضان که به من خیلی خوش گذشت . اول این

 که هر وقت شبی نصف شبی از خواب بیدار می شدم مامانی بالا سرم بود چون تقریباً اکثر شبها را

بیدار می موند ( البته فکر نکنید که من نمیذارم مامانی روزها به کارهاش برسه و شبها مجبوره

اضافه کار بمونه SmileyCentral.com).

از طرفی هم موقع افطار کلی بهم خوش می گذشت . هر چند متاسفانه سفره افطار را می ذاشتند آخرین

لحظات پهن می کردند ...مطمئناً بخاطر من که نبوده ..

تا سفره افطار پهن می شد می دویدم طرفش و مامان بابا با دیدن من خیلی سریع دست به کار می شدند

وکاسه بشقابها را جا به جا می کردند و من  نمی دونم این کار چه سودی براشون داشت چون اگه

می ذاشتند همه چی سر جاش باشه حداکثر ش این بود که من کنار سفره می نشستم و محتویات اونها

را بررسی می کردم اما وقتیهمه را جمع می کردند یک گوشه سفره  من مجبور بودم تمام طول سفره

را طی کنم و هرازگاهی هم وسط سفره خستگی ای در کنم تا بهشون برسم و وظیفه ام را انجام بدم .

بخاطر این میگم وظیفه چون مامان بابا تازه گیها به این نتیجه رسیدند که من وقتی کاری را شروع کنم

مثل یک مامور وظیفه شناس تا به اتمامش نرسونم ول کن نیستم . حالا این کار می خواد بهم ریختن

سفره باشه .. درآوردن دستمال های جعبه دستمال کاغذی باشه .. خالی کردن  محتویات کمد لباسها

 باشه و...

خلاصه این که موقع افطار مامان بابا با یک دستشون غذا می خوردند و با اون یکی یا من را نگه

می داشتند یا وسایل سفره را تغییر مکان می دادند . بعضی روزهام یکیشون ایثار می کرد ومن را نگه

می داشت تا اون یکی راحت افطار کنه . و یکی دوباری هم پیش اومد که از نشستن خسته شدند و بقیه

افطاریشون  را  ایستاده خوردند .

تازه یک شب هم که من و بابایی تنها سر سفره نشسته بودیم و مامانی تو آشپزخونه بود تلفن بابائی

زنگ زدو چون تلفن کاری بود بابایی من را تنها گذاشت و رفت یک جای ساکت صحبت کنه. ..بعد از

 چند دقیقه که دو تاشون برگشتند در حالیکه قیافه هاشون این شکلی شده بودSmileyCentral.com هم زمان با

 هم داد زدند پوووریاااااااااا...

البته اتفاق خاصی که  نیفتاده بود فقط همه چی را خالی کرده بودم تو سفره  چای نبات بابایی مبدل به

شیرکاکائو شده بود و من هم که انتظار داشتم هر لحظه پیداشون بشه تند تند دستم را تو کاسه

 بشقابها می کردم ومیذاشتم دهنم .

در طول این یک ماه اخیر کلی بزرگ شدم و دیگه غذا م را خودم می خورم . مامانی معمولاً دو تا

قاشق میاره یکی را میده دست من و یکی هم خودش دست میگیره . چون میدونه با یک قاشق حتماً 

دعوامون میشه . من هم هر کاری مامانی انجام میده را تکرار میکنم حتی وقتی غذا را به هم میزنه

 یا له میکنه . بعدش هم مثل مامانی قاشق را پر می کنم و میبرم دهنم اما نمیدونم چرا تا قاشق میرسه

بالا وارونه شده و همه غذاش ریخته هر چند من برای اینکه جلوی مامانی کم نیارم همون قاشق خالی

 را چند باری به دهنم می برم .البته با ماکارونی این مشکل را ندارم چون با دست می خورم . مامانی

 چند باری بهم اجازه داده که تنهایی ماکارونی بخورم و خودش فقط نظارت کنه . و هر بار هم خودم و

 لباسهام و زیر انداز به نارنجی تغییر رنگ دادیم .نمیدونم باز هم این اجازه  را بهم بده که خودم تنهایی

 بخورم یا نه .چون آخرین باری که اجازه  داد کلی پشیمون شد .

اون شب مامانی به امید این که بابایی مواظب منه من را با بشقاب ماکارونی تنها

گذاشت و رفت سراغ کارهاش . ولی وقتی برگشت ...عصبانی شد حسابی SmileyCentral.com......از دست من

 نه ها از دست بابایی .. چون بابایی که دیده بود من چقدر آقا شدم و خودم دارم غذام را می خورم از

 فرصت استفاده کرد و چرتی زد و من هم که معمولاً این فرصتها را از دست نمیدم و این بار علاوه بر

 خودم و لباسهام و زیر انداز قسمتی از لباس بابایی و فرش را هم رنگی کرده بودم آخه  وقتی غذا

 می ریزه زمین من حتماً باید اون را له کنم و چند باری هم دستم را می مالم روش که دیگه مطمئن

  بشم خوب له شده ..

بابائی که هوا را طوفانی دید خودش را به خواب زد .اما من شجاعانه ایستادم و لبخند زدم . هر چند

بابایی معتقده که  من وقتی بزرگ بشم حتماً استراتژیم را تو چنین موقعیتهایی تغییر میدم و یک

استراتژی جدید شبیه بابایی برای این جور مواقع اتخاذ می کنم .. خب حتماً تجربه دارند دیگه...

نتیجه این که من مجبور شدم تقریباً یک دوش بگیرم . لباسهام بدلیل تغییر رنگ شدید قابل استفاده

نیستند زیر انداز برای همیشه از رده خارج شد و مامانی هم مجبور شد همون شب فرش را

 شامپو فرش بکشه تا لکش تثبیت نشه و بابایی هم اون شب را دو  سه ساعتی زودتر از

معمول خوابید ..

 

خب . . عید فطر هم یک سر به مامان بزرگ بابا بزرگ زدیم و این هم چند تا عکس که اونجا گرفتم .

       

  لینک نوشته
یکشنبه بیست و دوم مهر 1386 -- پوریا




آرشیو موضوعی
عکسهای تابستانی
تابستانی که گذشت
خونه نشینی
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین
نقاشی
بیا و خوبی کن
کنکور
...بزرگ شدن یعنی
مسافرت +عکس
دو سالگی
تولد
دعوت
آن چه گذشت
عکسهای درخواستی
خود کرده را تدبیر نیست
من در ماه رمضان
خونه تکونی
اولین سرماخوردگی
اولین ...
تعریف
یلدا
18 ماهگی
وبلاگم یک ساله شد
علائق من
بوی بهار
سال نو مبارک
نوروز
عکسهای نوروزی
استقلال غذائی
عکسهای بهاری
این روزها ...
من بزرگ شدم
تولدت مبارک
تولد
آغاز سه سالگی(عکس )
پوریای دو سال و یک ماهه
پسر خوب
سفرنامه تصویری کیش
یک ماه پرکار
فرهنگ لغات پوریا
سفر مشهد+ عکس
فرهنگ لغات پوریا 2
پوریای دو سال و نیمه
سال نو مبارک
عکسهای نوروز 88
بهار88
آغاز چهار سالگی

دوستان
کوچولوی من
رادین

آندیا

ایلیا

ساینا

آرین کوچولو

کیارش وروجک

پگاه و داداشیها

آقا محمد حسین

پارسا آیسا و مهسا

کیان و کیارش دوقلوهای مردادی

آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ