تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers پوریا

 

پوریا

 
خونه تکونی

هفته گذشته خونه تکونی داشتیم .. درست فکر کردید من و مامانی با هم خونه را تمیز کردیم . چقدر که

 به من خوش گذشت . تصورش را بکنید وسایلی را که قبلاً تو اتاق خواب بود و معمولاً در اتاق را

می بستند و نمی ذاشتند من بهشون دست بزنم همشون وسط هال چیده شده بودند و من به قدری

  ذوق زده شده بودم که نمیدونستم به کدومشون دست بزنم . مامانی هم که می دید دائم باید بهم بگه

 پوریا دست نزن و کو گوش شنوا.. دیگه از خیرش گذشت و کاری به کارم نداشت . فقط مواقعی که 

وسایل شکستنی را پرتاب می کردم می اومد از دستم می گرفت . نمی دونید که چقدر پرتاب من

 عالیه .. آخه از وقتی که دیگه می تونستم بشینم مامانی از این توپ های  پارچه ای دستم میداد

و ازم می خواست که پرتاب کنم .فکر کنم می خواست یک بسکتبالیست یا هندبالیست از من بسازه

 اما جنبه های دیگر را در نظر نگرفته بود و این روزها که من هر چی دم دستم میرسه تا مسافت

 دو سه متری پرتاب می کنم تازه فهمیده که برای هر آموزشی باید همه جنبه هاشو در نظر گرفت .

خلاصه این که من تو همه کارها به مامانی کمک کردم . هر جائی که اون دستمال می کشید من

  برای تمیزی بیشتر از نو دستمال می کشیدم . موقع استفاده از جارو برقی هم من مسئول خاموش

 و روشن کردنش بودم و با چنان سرعتی این کار را انجام میدادم که مامانی بعضی وقتها دیگه از خیر

 جارو کردن می گذشت  چون می دونست که نمیتونه به من برسه .

 بعضی کارها را هم می خواستم که بدن  به من انجام بدم چون احساس می کردم که من بهتر

 از عهده اشون برمیام اما هر چی اصرار می کردم مامانی نمی ذاشت و جیغ من بلند میشد .

 نمیدونم چرا این مامان ها این قدر اصرار دارند که همه کارها را خودشون انجام بدن بعد هم غر

میزند که وای چقدر خسته شدیم . تازه هر کاری هم که ما انجام میدیم آخرش از کارمون ایراد

می گیرند . همینه که باباها جرات نمی کنند پاشون را تو آشپزخونه بذارن و موقع اینجور کارها

هم خودشون را یه جائی قائم می کنند .SmileyCentral.com

ظهرها هم که بابایی می اومد مامانی کلی از من تعریف می کرد که چقدر بهش کمک کردم و بابائی هم

تشویقم می کرد . روز آخر خونه تکونی هم که یک مقداری از کارها موند برای بعدازظهر بابایی که

دیگه خودش شاهد تلاش های من بود رو به مامانی گفت : خدا بهت صبر بده . من که متوجه منظور

بابایی نشدم اما چون دو تاشون با هم خندیدند فکر کنم این حرفش هم به نوعی تعریف از من بود . SmileyCentral.com

اما خودمونیم چقدر خونه تکونی خوبه ها  مخصوصا ً اولش که همه چی بهم ریخته است ...

حالا نمی شد مامانی هر هفته خونه تکونی کنه ؟

آخر هفته هم خاله اومد پیشمون و کلی با من بازی کرد و خوش گذروندم اما از جمعه بعدازظهر تبی

که از صبح شروع شده بود یهو شدید شد و در طول شب هم همچنان ادامه داشت و مامانی مجبور بود

 هر چند دقیقه یک بار من را پاشویه کنه . البته استامینوفن هم بهم می دادند .تا شنبه بعدازظهر

همینطور تب داشتم . مامان بابا میگن بخاطر درآوردن این دندونهای جدیده آخه لثه هام هم شدیداً

می خاره. حالا قرار شده اگه امروز هم از دوباره تب کنم بریم پیش دکترم .SmileyCentral.com

 

راستی این روزها دیگه راه رفتنم کامل شده و مسافت های طولانی را هم میتونم تنهایی طی کنم .

 

 

 

  لینک نوشته
یکشنبه بیست و نهم مهر 1386 -- پوریا




آرشیو موضوعی
عکسهای تابستانی
تابستانی که گذشت
خونه نشینی
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین
نقاشی
بیا و خوبی کن
کنکور
...بزرگ شدن یعنی
مسافرت +عکس
دو سالگی
تولد
دعوت
آن چه گذشت
عکسهای درخواستی
خود کرده را تدبیر نیست
من در ماه رمضان
خونه تکونی
اولین سرماخوردگی
اولین ...
تعریف
یلدا
18 ماهگی
وبلاگم یک ساله شد
علائق من
بوی بهار
سال نو مبارک
نوروز
عکسهای نوروزی
استقلال غذائی
عکسهای بهاری
این روزها ...
من بزرگ شدم
تولدت مبارک
تولد
آغاز سه سالگی(عکس )
پوریای دو سال و یک ماهه
پسر خوب
سفرنامه تصویری کیش
یک ماه پرکار
فرهنگ لغات پوریا
سفر مشهد+ عکس
فرهنگ لغات پوریا 2
پوریای دو سال و نیمه
سال نو مبارک
عکسهای نوروز 88
بهار88
آغاز چهار سالگی

دوستان
کوچولوی من
رادین

آندیا

ایلیا

ساینا

آرین کوچولو

کیارش وروجک

پگاه و داداشیها

آقا محمد حسین

پارسا آیسا و مهسا

کیان و کیارش دوقلوهای مردادی

آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ