تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers پوریا

 

پوریا

 
...اولین

   برای من که در آغاز راه زندگیم خیلی از وقایع داره برای اولین بار تو زندگیم اتفاق می افته . 

   اولین کلماتی که به زبان آوردم .. اولین مسافرتی که رفتم .. اولین باری که سرما خوردم و...

  اما مامان بابا میگن بعضی از اولین ها را وقتی آدم  بزرگ بشه دوست داره با جزئیات در

   موردشون بدونه ٬ این که چه زمانی بوده ..اون موقع چند سالش بوده .. چه کارهائی کرده و ...

  یکی از این اولین ها اولین باریه که آدم به زیارت امام رضا (ع) میره .

  می دونم که وقتی بزرگ بشم چیزی در این مورد یادم نمیمونه اما الان می خوام در موردش بنویسم

   تا وقتی که بزرگ شدم دیگه نیازی نباشه از مامان بابا بپرسم و اونوقت اونها هم هر جور که

   دلشون خواست تعریفش کنند . آخه بعضی وقتها که مامان بابا خاطرات مشترکشون را برام

    تعریف  می کنند هر کدومشون یه جور تعریف می کنند و آخرش هم دو تاشون مدعی اند که

   اون یکی بعضی قسمتها را به نفع خودش تغییر داده SmileyCentral.com.

 

    بالاخره قسمت شد و در یک ظهر نیمه ابری پائیزی ما عازم سفر به مشهد شدیم . ساعت

   حرکت  ۱۲:۳۰ بود و ما ۴۵ دقیقه قبلش تو فرودگاه بودیم . تو این مدت من به هر جای

    سالن انتظار سرک کشیدم و هر کسی هم که بهم لبخندی زد تعارفش را رد نکردم و رفتم

   سراغش٬ موقع حرکت هم با زور من را از سالن بیرون بردند .

    موقع رفت با وجود این که من هم مثل مامان بابا بلیط داشتم اما هیچ صندلی ای برای من

    در نظر گرفته نشده بود ٬ تازه ناهار هم فقط به مامان بابا دادن SmileyCentral.com . من هم که

   دیدم کسی تحویلم نمیگیره گرفتم خوابیدم و تا مقصد بیدار نشدم . فقط ظاهرا وقتی من خواب

  بودم یه دونه تخم مرغ شانسی برای من داده بودند که اون را هم مامانی بازش کرده بود و

  شکلاتش را هم خورده بود .

  هوای مشهد خیلی سردتر از اینجا بودSmileyCentral.com . خوبه باز هم مامانی قبل از سفر هوای ده

   روز آینده مشهد را از سایت هواشناسی نگاه کرده بود و لباس مناسب برای من برداشته بود .

  بعدازظهر همون روز که رسیدیم مشهد من برای اولین بار رفتم به زیارت امام رضا (ع) .

  خیلی خیلی شلوغ بود . من که از دیدن اون همه جمعیت کلی ذوق زده شده بودم و همش دست

    مامان بابا را ول می کردم و دلم می خواست هر جا که خودم دوست دارم برم .

   من و بابائی با هم می رفتیم داخل حرم و مامانی هم تنهائی . خب من باید می رفتم قسمت آقایون

   دیگه . از طرفی قسمت آقایون همیشه خلوت تر بود . مامان بابا از طرف من برای همه دوستان

   دعا کردند .

   خلاصه این که تو این سفر به من یکی خیلی خوش گذشت  ( مامان بابا را از خودشون باید

    پرسید.. من که جرات نمی کنم  ). تو اتاق هتل که همه چی دم دستم بود و مامان بابا 

    نمی تونستند وسایل را جا به جا کنند من هم فرصت بدست اومده را غنیمت دونستم و هر کاری

    که دوست داشتمانجام دادم. تو خونه خودمون که مامانی نمیذاره برم سراغ اتاق خواب من هم

     به تلافیش اینقدراونجا از تخت ها بالا پائین میرفتم  که کلافه شده بودند SmileyCentral.com.  تازه روزهای

     آخر هم پله های  اضطراری هتل را پیدا کرده بودم و تا چشم مامان بابا را دور می دیدم ازشون بالا

    می رفتم .

   یکی دیگه از سرگرمی هام آسانسور هتل بود . با وجود این که ساختمون خودمون هم آسانسور

   داره اما من از موزیک آسانسور اونجا بیشتر خوشم می اومد و دم به دقیقه می رفتم سراغش .

  راستی یه دوست جدید هم پیدا کردم اما اسمش را بهتون نمیگم .  من و این دوستم موقع صرف

   غذا تو رستوران ٬ حال مامان باباهامون را حسابی جا آوردیم . تو این مواقع ما دوتا یا در حال

   دویدن و جیغ زدن بودیم یا صندلی ها را جا به جا می کردیم یا این که می رفتیم کمک گارسون ها .

   تا اینکه بالاخره روزهای آخر مامان بابا به این نتیجه رسیدند که جداگانه برن رستوران و یکیشون

   بمونه منرا نگه داره ٬ غذای من را هم می آوردند اتاق ٬ جالب اینجاست  که مامان بابای دوستم

    هم آخرشاین کار را کردند .

    سردی هوا و ترس از سرما خوردن من باعث شد که خیلی خارج از شهر نریم فقط یه

  روز که قرار بود هوای مشهد آفتابی باشه رفتیم توس آرامگاه فردوسی که هم شلوغ بود و هم

   هوایاونجا  خیلی سردتر از مشهد بود SmileyCentral.com.

 

  ساعت ۹:۱۵پنج شنبه شب هم برگشتیم تهران . موقع برگشت چون تحویلم گرفتند و بهم شام دادند

  منهم اصلاً نخوابیدم و چند دقیقه آخر مسیر را هم با جیغ های بلندم همه را بیدار کردم که یه موقع

  زمان فرود خواب نمونند .

 

                                                 این هم از عکسهام

  

                

   

لینک نوشته
شنبه دهم آذر 1386 -- پوریا




آرشیو موضوعی
عکسهای تابستانی
تابستانی که گذشت
خونه نشینی
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین
نقاشی
بیا و خوبی کن
کنکور
...بزرگ شدن یعنی
مسافرت +عکس
دو سالگی
تولد
دعوت
آن چه گذشت
عکسهای درخواستی
خود کرده را تدبیر نیست
من در ماه رمضان
خونه تکونی
اولین سرماخوردگی
اولین ...
تعریف
یلدا
18 ماهگی
وبلاگم یک ساله شد
علائق من
بوی بهار
سال نو مبارک
نوروز
عکسهای نوروزی
استقلال غذائی
عکسهای بهاری
این روزها ...
من بزرگ شدم
تولدت مبارک
تولد
آغاز سه سالگی(عکس )
پوریای دو سال و یک ماهه
پسر خوب
سفرنامه تصویری کیش
یک ماه پرکار
فرهنگ لغات پوریا
سفر مشهد+ عکس
فرهنگ لغات پوریا 2
پوریای دو سال و نیمه
سال نو مبارک
عکسهای نوروز 88
بهار88
آغاز چهار سالگی

دوستان
کوچولوی من
رادین

آندیا

ایلیا

ساینا

آرین کوچولو

کیارش وروجک

پگاه و داداشیها

آقا محمد حسین

پارسا آیسا و مهسا

کیان و کیارش دوقلوهای مردادی

آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ