این دفعه تصمیم گرفتم از خودم تعریف کنم....
چیه؟؟ .....یعنی نمیشه آدم خودش را تحویل بگیره؟...
پس ببین ...
من خیلی شیرین و دوست داشتنی ام .
نیستم ؟! پس چرا مامان بابا اینقدر قربون صدقه ام میرن و اگه خودم هوای خودمو نداشته باشم
ممکنه مامانی یه موقع قورتم بده یا تو بغلش له ام کنه ؟
بعضی وقتهام از بس بوسم می کنند لپ هام سرخ میشه . هر چند من از این که بوسم کنند بدم
نمیاد ولی یادم نمیاد تا حالا کسی را بوس کرده باشم .البته ناز کردن را خیلی خوب بلدم اما
هر وقت بهم میگن که یکی را ناز کنم اول خودم را ناز می کنم بعد اونو .
اکتیوم 
روزی هزار بار وسایل آشپزخونه را به هم می ریزم . سیصد دفعه از مبلها بالا پائین میرم.
وسایل بازیم را هر بار یه گوشه پرتاب می کنم هر جائی هم که مامانی قصد کنه بره من
زودتر از اون اونجام . دم به دم با دکمه های تلوزیون ور میرم مثلا" میز گذاشتن جلوش
که دستم بهش نرسه اما من هر بار یک راهی برای رسیدن بهش پیدا می کنم.
دیگه کنترل تلوزیون جذابیتی برام نداره فقط موقع خواب که تلوزیون را خاموش
می کنند من یواشکی کنترل را برمیدارم و روشنش می کنم .
کامپیوتر هم اگه پا داشت تا حالا حتما" از خونه ما رفته بود . صفحه مانیتور هم با وجود اینکه
هر روز تمیز میشه اما اثر انگشتای من در جای جاش دیده میشه. چه جوری دستم به مانیتور میرسه ؟
خب هر وقت چشمم بهش می افته اینقدر جیغ میزنم که مجبور میشن من را بنشونن روی صندلی
اونوقت من بلند میشم و هر جور که شده دستم را بهش می رسونم و البته فقط به لمس صفحه اش
اکتفا نمی کنم و دکمه های روش را هم قلقلکی میدم.
به مامان بابا کمک می کنم ...حتی تو غذا خوردنشون ... هر وقت مامان بابا بخوان غذا بخورن
سریع می دوم و نون را تیکه می کنم و می ذارم دهنشون حالا مواقعی هم میشه که تیکه نونه
بزرگ در میاد و مجبور میشم با انگشتم فشار بدم تا کامل تو دهنشون قرار بگیره .البته اگه
تعارف کنند اولش با ملایمت اصرار می کنم واگه دیدم فایده ای نداره و زیادی اهل تعارفند و
همش سرشون را برمی گردونند به زور متوسل میشم .
مثل قبل هر وقت مامانی دستمال برای تمیز کردن دست بگیره فورا" ازش میگیرم و خودم تمیز می کنم.
چند روز پیش هم تصمیم گرفتم به تنها جای خونه که سر نزده بودم سرکی بکشم . فکر می کنید کجا؟
ابدا اگه بتونید حدس بزنید . شاید مامان ها حدس بزنند ....
بله... زیر مبل ها . اما نمیدونم چرا وسط های کار دیگه نه می تونستم جلوتر برم و نه برگردم .
راستش خیلی ترسیده بودم و زدم زیر گریه . مامان بابا هنوز این معما براشون حل نشده باقی مونده
که من چطور تونستم سر از اونجا دربیارم آخه با هیچ محاسبه ریاضی جور درنمیاد که سر من
رفته باشه اون زیر . برای بیرون اوردنم هم مجبور شدن مبل را بلند کنند .
سیاستمدارم
بابائی با وجود این که عمریه مامانی را می شناسه هنوز نمیدونه وقتی خرابکاری میکنه چیکار کنه
که مامانی دعواش نکنه و مجبور به فرار نشه . اما من هر چند نصف بابائی هم نمیشم اما
خوب بلدم چه جوری و تنها با یک حرکت یا کلمه ماجرا را ختم به خیر کنم تازه مامانی
بهم لبخند هم بزنه . البته با این همه خرابکاری که من می کنم اگه این کار را بلد نبودم
مطمئنم مامانی تا حالا از دستم فرار کرده بود .
تازه خیلی خوب بلدم که احساسات مامان بابا را تحریک کنم که هر کاری دارن رها کنند و فقط به من
توجه کنند ( با گریه نه ها اون مال بچگی هام بود .. با شیرین کاری)
باهوشم
مامان بابا هر کدومشون معتقدند که هوشم به اون رفته ( البته در مورد این که کدومشون باهوشترند
هنوز به نتیجه ای نرسیدند ) اما مامانی دلایل مستند آورده که بچه ها هوش را از مادر به ارث می برند.
خب.. داشتم می گفتم باهوشم . کافیه کاری را یک بار جلوم انجام بدن دیگه استاد میشم و بهتر از
خودشون انجامش میدم . حلقه های هوش را درست سر جاشون میذارم .
آجرها را هر بار به یک شکل سر هم می کنم . کتاب آقا گاوه را یک بار که برام خوند الان دیگه
هر بار میگن آقا گاوه کجاست میرم کتابم را میارم و آقا گاوه را نشون میدم و میگم آگا .
بلدم چطوری رمز کیف و چمدون ها را عوض کنم . باور نمی کنید . مامانی هم توانائی های من را
باور نداشت که یه روز قبل از سفر مشهدمون هر کاری کرد نتونست در چمدون را باز کنه و یک
نصف روز معطل شد تا بابائی بیاد و ( با تخصصی که تو این زمینه داره ) درش را باز کنه .
چون میگن خوب نیست آدم خیلی از خودش تعریف کنه دیگه همین جا تمومش می کنم .

|