تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers پوریا

 

پوریا

 
بوی بهار

 

 این روزهای آخر زمستون هم داره با سرعت میگذره و دیگه اومدن بهار را میشه احساس کرد .

 من که از اومدن بهار خیلی خوشحالم چون مامان بابا دیگه نمی تونند به بهانه سرماخوردن همش

  منو تو خونه نگه دارند ٬ آخه زمستون امسال اکثر روزها را تو خونه به سرگرم کردن مامان بابا

  گذروندم و خیلی کم از خونه بیرون رفتم .

 

  سالی که گذشت سال پرکاری برای من بود . چند تا سفر رفتم که خیلی بهم خوش گذشت مخصوصاً

  سفر مشهد و شمال .

 اولین قدمهام را توی این سال برداشتم .

  کلی دندون جدید درآوردم و دیگه مثل آدم بزرگا سر سفره میشینم و غذای سفره را می خورم .

 خیلی از کلمات را یاد گرفتم (مامان ٬ بابا ٬ عمه ٬ عمو ٬ گوگو (جوجو) ٬ آگاه (آقا گاوه ) ٬

 عتل (عسل ) و ... ) . تا ده هم میتونم بشمرم ( ̗ایک ٬ دَو ٬ شه ٬ کااار ٬ پَن ٬ شیش ٬ هَف ٬ اَش ٬

 نُ ٬ ده ). مامانی از شه گفتن من خوشش میاد و بابائی از کاار گفتن ٬ من هم از این علاقه

 سوء استفاده می کنم و هر وقت از کنار مامانی رد میشم میگم شه تا مامانی بوسم کنه و

  قربون صدقه ام بره SmileyCentral.com.

 

 این روزها مامانی مشغول خونه تکونیه و من هم دارم حسابی خوش می گذرونم ٬ هرچند

 

  خوش گذرونی های من خیلی هم به مذاق مامانی خوش نمیاد و همش غر میزنه البته من هم

 

  مثل همیشه با یک بوس یا یک لبخند ملیح همه سرو صداها را می خوابونم و همه چی  ختم به خیر

 

 

 میشه .

 

 آب بازی های من هم این روزها به اوج خودش رسیده و هر جائی از خونه که قدم بذاری

 حتماً نمناکی مطبوعی را احساس می کنی ٬ از جمله مزایای آب بازی های من اینه که

  میز عسلی های خونه روزی چند بار و البته هرازگاهی با چای شیرین یا آب پرتغال شسته  میشهSmileyCentral.com .

 

 یکی از کارهائی که تازه یاد گرفتم و بسیار لذت بخشه ریختن برنج روی زمینه . هر وقت که میبینم

  مامانی حواسش نیست و یا رفته سراغ ظرفشوئی و دستکش دستشه ( تا بخواد دستکشش را دربیاره

  یا خشکش کنه من زمان کافی پیدا می کنم ) سریع میرم سراغ سطل برنج و با سرعت برق و باد

 مشت مشت برنج ها را میریزم روی زمین و بعد  با کف دست همه را پخش می کنم که مبادا

 دو تا دونه برنج کنار هم قرار بگیره .

 

  آها یادم رفت بگم که کفش پوشیدن را هم یاد گرفتم و گاه و بیگاه میرم سراغ جا کفشی و کفشها را

  درمیارم و امتحان می کنم ٬ واکنش مامان و بابا هم در مقابل این مهارت جدید من اینه که

 در جاکفشی  را از چند جا چسب می زنند و برای این که من چسب ها را باز نکنم چند باری هم

 روی چسبها را  صاف می کنند و نتیجه اش این میشه که هر بار خودشون می خوان کفشی بردارند

 کلی وقت صرف باز کردن چسب ها می کنند و به قول عمه "آخه این چه کاریه " SmileyCentral.com.

 

 

 

 

 

 

لینک نوشته
شنبه بیست و پنجم اسفند 1386 -- پوریا




آرشیو موضوعی
عکسهای تابستانی
تابستانی که گذشت
خونه نشینی
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین
نقاشی
بیا و خوبی کن
کنکور
...بزرگ شدن یعنی
مسافرت +عکس
دو سالگی
تولد
دعوت
آن چه گذشت
عکسهای درخواستی
خود کرده را تدبیر نیست
من در ماه رمضان
خونه تکونی
اولین سرماخوردگی
اولین ...
تعریف
یلدا
18 ماهگی
وبلاگم یک ساله شد
علائق من
بوی بهار
سال نو مبارک
نوروز
عکسهای نوروزی
استقلال غذائی
عکسهای بهاری
این روزها ...
من بزرگ شدم
تولدت مبارک
تولد
آغاز سه سالگی(عکس )
پوریای دو سال و یک ماهه
پسر خوب
سفرنامه تصویری کیش
یک ماه پرکار
فرهنگ لغات پوریا
سفر مشهد+ عکس
فرهنگ لغات پوریا 2
پوریای دو سال و نیمه
سال نو مبارک
عکسهای نوروز 88
بهار88
آغاز چهار سالگی

دوستان
کوچولوی من
رادین

آندیا

ایلیا

ساینا

آرین کوچولو

کیارش وروجک

پگاه و داداشیها

آقا محمد حسین

پارسا آیسا و مهسا

کیان و کیارش دوقلوهای مردادی

آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ