این روزهای آخر زمستون هم داره با سرعت میگذره و دیگه اومدن بهار را میشه احساس کرد .
من که از اومدن بهار خیلی خوشحالم چون مامان بابا دیگه نمی تونند به بهانه سرماخوردن همش
منو تو خونه نگه دارند ٬ آخه زمستون امسال اکثر روزها را تو خونه به سرگرم کردن مامان بابا
گذروندم و خیلی کم از خونه بیرون رفتم .
سالی که گذشت سال پرکاری برای من بود . چند تا سفر رفتم که خیلی بهم خوش گذشت مخصوصاً
سفر مشهد و شمال .
اولین قدمهام را توی این سال برداشتم .
کلی دندون جدید درآوردم و دیگه مثل آدم بزرگا سر سفره میشینم و غذای سفره را می خورم .
خیلی از کلمات را یاد گرفتم (مامان ٬ بابا ٬ عمه ٬ عمو ٬ گوگو (جوجو) ٬ آگاه (آقا گاوه ) ٬
عتل (عسل ) و ... ) . تا ده هم میتونم بشمرم ( ̗ایک ٬ دَو ٬ شه ٬ کااار ٬ پَن ٬ شیش ٬ هَف ٬ اَش ٬
نُ ٬ ده ). مامانی از شه گفتن من خوشش میاد و بابائی از کاار گفتن ٬ من هم از این علاقه
سوء استفاده می کنم و هر وقت از کنار مامانی رد میشم میگم شه تا مامانی بوسم کنه و
قربون صدقه ام بره .
این روزها مامانی مشغول خونه تکونیه و من هم دارم حسابی خوش می گذرونم ٬ هرچند
خوش گذرونی های من خیلی هم به مذاق مامانی خوش نمیاد و همش غر میزنه البته من هم
مثل همیشه با یک بوس یا یک لبخند ملیح همه سرو صداها را می خوابونم و همه چی ختم به خیر
میشه .
آب بازی های من هم این روزها به اوج خودش رسیده و هر جائی از خونه که قدم بذاری
حتماً نمناکی مطبوعی را احساس می کنی ٬ از جمله مزایای آب بازی های من اینه که
میز عسلی های خونه روزی چند بار و البته هرازگاهی با چای شیرین یا آب پرتغال شسته میشه .
یکی از کارهائی که تازه یاد گرفتم و بسیار لذت بخشه ریختن برنج روی زمینه . هر وقت که میبینم
مامانی حواسش نیست و یا رفته سراغ ظرفشوئی و دستکش دستشه ( تا بخواد دستکشش را دربیاره
یا خشکش کنه من زمان کافی پیدا می کنم ) سریع میرم سراغ سطل برنج و با سرعت برق و باد
مشت مشت برنج ها را میریزم روی زمین و بعد با کف دست همه را پخش می کنم که مبادا
دو تا دونه برنج کنار هم قرار بگیره .
آها یادم رفت بگم که کفش پوشیدن را هم یاد گرفتم و گاه و بیگاه میرم سراغ جا کفشی و کفشها را
درمیارم و امتحان می کنم ٬ واکنش مامان و بابا هم در مقابل این مهارت جدید من اینه که
در جاکفشی را از چند جا چسب می زنند و برای این که من چسب ها را باز نکنم چند باری هم
روی چسبها را صاف می کنند و نتیجه اش این میشه که هر بار خودشون می خوان کفشی بردارند
کلی وقت صرف باز کردن چسب ها می کنند و به قول عمه "آخه این چه کاریه " .

|