تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers پوریا

 

پوریا

 
این روزها ...

 این روزها همه چی بر وفق مراد منه و به عبارتی دارم پادشاهی میکنم .

 کلمات اساسی و مورد نیاز برای رفع احتیاجاتم را یاد گرفتم و دائم در حال امر کردن هستم و مامان

 و بابا هم چاره ای جز اطاعت اوامر من ندارند . البته اونها دیگه به اوامر روزانه من عادت کردند و

 فقط آرزو می کنند که من دم به دم هوس دَ دَ ر و حموم نکنم ٬ چون من رو خواسته هام شدیدا ً مصر

 هستم و تا اجابت نشه دست بردار نیستم .

 

 مامان بابا که قبلاً دوست داشتند من سریعتر حرف زدن را یاد بگیرم الان دیگه متوجه عواقب این

 آرزوشون شدند و میدونند که نباید خیلی اصرار کنند چون با یاد گرفتن هر کلمه یک خواسته جدیدی

 به  خواسته های  قبلی من اضافه میشه ٬ با این حال روز به روز بر دامنه کلماتم افزوده میشه و

 این روزها  تقریباً هر کلمه ای را که میگن تکرار می کنم ٬ اما کلماتی که بیشتر از بقیه مورد

 استفاده ام قرار میگیره  اینها هستند :

 آگال ( آب پرتقال ) ٬ نونو ( بیسکویت ) ٬ نون ٬ آب ٬ لالا ( که هر وقت نیاز به خواب داشتم میرم

 بالشم را میارم و ازشون میخوام که من را روی پاشون بخوابونن  البته همراه با خوندن لالائی )

 ٬  صُُب... ئوئه ( صبحانه ) ٬ غگا ( غذا ٬ برای سایر وعده های غذائی جز صبحانه ) ٬ چو..ئی

 (چای ) ٬ حم ... وم ( حمام ) ٬ ددر ٬ سا...عت ٬ مامان و بابا ( که هر وقت چیزی بخوام با اضافه

  کردن این دو کلمه به اولش رسیدن بهش را تسریع می کنم ) و سَ...لا م (فقط به بابائی سلام

  می کنم ) ...

 

 خلاصه این که مامان بابا این روزها جرأت نمی کنند در حضور من فکر لحظه ای استراحت و

 خوابیدن و یا پرداختن به کارهای شخصی اشون را بکنند چون اینقدر از سرو کولشون بالا میرم

 و خواسته های مختلف را زیر گوششون تکرار می کنم که از خیرش می گذرند .

 

                                                           

 راستی برای اولین بار رفتم آرایشگاه .

 هر چند بابائی همچنان معتقد بود که خودش میتونه موهام را مرتب کنه اما مامانی بخاطر نزدیک

  بودن تولدم اصرار داشت که یک آرایشگر موهام را کوتاه کنه و از اونجائی که تو خونه ماحرف

 اول  ( هر چی شما بفرمائید ) و آخر ( چشم ) را بابائی میزنه ٬ این شد که بالاخره من سر از

  آرایشگاه درآوردم البته آرایشگاه زنانه . ..

 چون مامان بابا هیچکدوم حاضر نبودند ریسک کنند و تنهائی من را ببرند آرایشگاه این شد که با

 اومدن خاله مامانی فرصت را غنیمت دونست و به اتفاق خاله من را بردند آرایشگاه .

 

 از اونجائی که که  مامان ها عادت دارند برای پسراشون تبلیغ کنند مامانی من هم کلی از

 من پیش آرایشگر تعریف کرده بود و گفته بود که من چه پسر مودب و ساکت و حرف گوش کن

 و در یک کلام چه پسر آقائی هستم ٬ آرایشگر هم شدیداً مشتاق دیدن من شده بود اما

  متاسفانه این تعاریف فقط چند ثانیه در مورد من صدق کرد و دست و پا زدن ها و جیغ و

  داد کردن های من آرایشگر را حسابی غافلگیر کرد و مامانی را ...

 و خلاصه چیزی نمونده بود که نصف و نیمه کار رها بشه ٬ اما با وساطت مامانی بالاخره

  موهای من کوتاه شد.... عکس با موهای کوتاه شده را میتونید تو پست بعدی ببینید .

 

 در ضمن از نمایشگاه کتاب امسال ٬ کلی کتاب نصیب من شد که عکس تعدای از اونها را

    اینجا میذارم .

                                                                       

 

 

 

 

 

لینک نوشته
شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 -- پوریا




آرشیو موضوعی
عکسهای تابستانی
تابستانی که گذشت
خونه نشینی
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین
نقاشی
بیا و خوبی کن
کنکور
...بزرگ شدن یعنی
مسافرت +عکس
دو سالگی
تولد
دعوت
آن چه گذشت
عکسهای درخواستی
خود کرده را تدبیر نیست
من در ماه رمضان
خونه تکونی
اولین سرماخوردگی
اولین ...
تعریف
یلدا
18 ماهگی
وبلاگم یک ساله شد
علائق من
بوی بهار
سال نو مبارک
نوروز
عکسهای نوروزی
استقلال غذائی
عکسهای بهاری
این روزها ...
من بزرگ شدم
تولدت مبارک
تولد
آغاز سه سالگی(عکس )
پوریای دو سال و یک ماهه
پسر خوب
سفرنامه تصویری کیش
یک ماه پرکار
فرهنگ لغات پوریا
سفر مشهد+ عکس
فرهنگ لغات پوریا 2
پوریای دو سال و نیمه
سال نو مبارک
عکسهای نوروز 88
بهار88
آغاز چهار سالگی

دوستان
کوچولوی من
رادین

آندیا

ایلیا

ساینا

آرین کوچولو

کیارش وروجک

پگاه و داداشیها

آقا محمد حسین

پارسا آیسا و مهسا

کیان و کیارش دوقلوهای مردادی

آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ