تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers پوریا

 

پوریا

 
من بزرگ شدم

 

 هفته دیگه دو سالم تموم میشه و وارد سه سالگی میشم . خودم که احساس می کنم تو این یک ماه

 اخیر  کلی بزرگ شدم ٬ مامان و بابا هم همین احساس رو دارند و از نحوه برخوردشون میشه

  اینو فهمید چون دیگه با من مثل یک آدم بزرگ رفتار می کنند و برخلاف گذشته وقتی کاری ازم

  می خوان یا حرفی می زنند جمله اشون رو چند بار تکرار نمی کنند .

  حتی مامانی ازم می خواد تو کارهای خونه مثل چیدن سفره و جمع کردن اسباب بازیها و کتابهام

   کمکش کنم .

  عصرها هم معمولاً با بابائی دو تائی میریم گردش مردونه .

  وقتی هم که با مامان و بابا میریم خرید بهم اجازه میدن که خوردنی مورد علاقه ام رو خودم

  انتخاب کنم من  هم اکثر مواقع کیک رو انتخاب می کنم ٬ البته شهروند که بریم قضیه فرق میکنه

 و همه چی رو میخوام از  آب پرتغال و شیرو ماست و خامه گرفته تا اون کتابهای داخل قفسه که

 مامانی شدیداً مخالف خریدشونه .

 

 از نظر کلامی هم کلی پیشرفت کردم و دیگه حتی  کلمات سخت مثل شکلات(شلات ) ٬ دستشوئی

 (دسشوئی) و دوچرخه رو راحت میگم .

 

  تا بیست هم میتونم بشمرم  و هر بار که مشغول بازی هستم با خودم تکرار می کنم . البته اگه

 متوجه بشم  مامان یا بابا دارند گوش می کنند ٬ در حال گفتن هر عددی که باشم ٬ بلافاصله میگم

 بیست .

   راستی هر شب قبل از خواب مسواک هم میزنم .

 

  خلاصه اینکه مامان و بابا این روزها حسابی از بودن در کنار من لذت می برند . من هم

 مثل همیشه اینجور فرصت ها رو از دست نمیدم و  از هر کاری برای غلیان احساساتشون

 استفاده میکنم  ٬ مثلاً  وقتی کاری رو انجام میدم یا حرفی میزنم که خوششون میاد دیگه

 ولش نمیکنم  و دائم تکرارش میکنم .

 از اون جمله این که وقتی چیزی بهم میدن میگم  ̗مسی (مرسی ) که حسابی خوشحالشون میکنه ٬

 من هم گفتن مسی را حتی نصف شب و در عالم خواب آلودگی که طلب آب میکنم و بهم میدن

   فراموش نمی کنم .

 هر کاری هم که انجام میدم( مخصوصاً خوردن غذا با قاشق) از مامانی می پرسم  دُسه (درسته)

 و بعد از  تائید با گفتن کلمه آفمی (آفرین ) خودمو تشویق میکنم .

 

 هر وقت هم که می خوام سوار ماشینم بشم تا کلید بهم ندن راه نمیافتم و اینقدر کلید کلید

 ( قبلاً می گفتم کی  و الان میگم چیلید ) میکنم تا بهم بدن و مثلاً با سوئیچ ماشینمو روشن کنم .

 

 از صبح تا شب هم هزار بار و پشت سر هم  مامانی رو صدا میزنم تا مامانی هر بار با گفتن

 جان مامان ٬  عزیز مامان و... جوابمو بده وکلی هم از این کار لذت می برم .

 

 

  خب .. چهارشنبه هفته آینده تولدمه و ظاهراً قراره بعد از تولدم تحولات اساسی در من صورت بگیره

 مثل تراشیدن موی سر از ته و بصورت رسمی از پوشک گرفته شدن .

 

 

  

         

  لینک نوشته
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387 -- پوریا




آرشیو موضوعی
عکسهای تابستانی
تابستانی که گذشت
خونه نشینی
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین
نقاشی
بیا و خوبی کن
کنکور
...بزرگ شدن یعنی
مسافرت +عکس
دو سالگی
تولد
دعوت
آن چه گذشت
عکسهای درخواستی
خود کرده را تدبیر نیست
من در ماه رمضان
خونه تکونی
اولین سرماخوردگی
اولین ...
تعریف
یلدا
18 ماهگی
وبلاگم یک ساله شد
علائق من
بوی بهار
سال نو مبارک
نوروز
عکسهای نوروزی
استقلال غذائی
عکسهای بهاری
این روزها ...
من بزرگ شدم
تولدت مبارک
تولد
آغاز سه سالگی(عکس )
پوریای دو سال و یک ماهه
پسر خوب
سفرنامه تصویری کیش
یک ماه پرکار
فرهنگ لغات پوریا
سفر مشهد+ عکس
فرهنگ لغات پوریا 2
پوریای دو سال و نیمه
سال نو مبارک
عکسهای نوروز 88
بهار88
آغاز چهار سالگی

دوستان
کوچولوی من
رادین

آندیا

ایلیا

ساینا

آرین کوچولو

کیارش وروجک

پگاه و داداشیها

آقا محمد حسین

پارسا آیسا و مهسا

کیان و کیارش دوقلوهای مردادی

آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ