|
قصه این روزهای من و مامان بابا حکایت همون ضرب المثل گهی زین به پشت و گهی پشت به زین ِ .
اون موقع ها که کوچیک بودم وقتی من را حمام می بردند ٬ آخراش که می شد حوصله ام سر
می رفت و شروع می کردم به گریه که من را زودتر ببرند بیرون و مامان بابا اصرار که حالا
چند دقیقه ای را طاقت بیار . اما الان که دیگه بزرگ شدم ٬ بگذریم که وقتی اسم حمام میاد
خودم زودتر می دوم و میرم در حمام منتظر میمونم ٬ این اونها هستند که اصرار دارند من را زودتر
ببرند بیرون و منم که با گریه اصرار بر موندن بیشتر دارم و البته در هر دو موردش گریه
کارساز ترین ابزار برای موفقیته . 
قبلاً ها این مامان بابا بودند که برای خندوندن و سرگرم کردن من مجبور بودن خودشون را به
زحمت بندازن ٬ اما این روزها این منم که هر کاری میکنم که اونها را بخندونم . فقط کافیه
که متوجه بشم از یک حرکتی خوششون اومده ٬ اونوقت دیگه ول کن نیستم که نیستم و تا
وقتی که خودم خسته نشدم ( که معمولاً زود هم خسته نمیشم ) همون حرکت راتکرار میکنم
و اونها را هم مجبور که بخندند و وای به حال زمانی که خسته بشن و دیگه بهم توجه نکنند
اونوقت با یکی از همون جیغ های معروفم بهشون نشون میدم که با کی طرفند .
از ۶-۷ ماهگی که دیگه بهم غذای کمکی میدادن و بعدها هم که میوه و ... همش اصرار بر خوردن
من بوده ٬ هر چند این اصرارها شامل مامانی نمیشه و فقط بابائیه که اصرار میکنه .
مامانی از همون اول هر وقت می خواست بهم غذا بده کافی بود من سرم را برگردونم اونوقت
اون هم غذا را برمی داشت و میرفت و من هم که اولاش متوجه نبودم و می خواستم برای
مامانی ناز کنم ٬ غذا از دستم می رفت و گرسنه می موندم و البته الان دیگه به این نتیجه رسیدم
که هر وقت مامانی غذا میاره اگه گشنمه بخورم که از ناز کشیدن خبری نیست .
اما بر عکسش وقتی بابایی خونه باشه ٬ معمولاً کلی غذا خوردن را طول میدم و آخرش هم
غذامو تموم نمیکنم .آخه بابائی کلی تحویلم میگیره و نا مهربونی مامانی تو این زمینه را حسابی
جبران میکنه ٬
اما این روزها .......
وقتی میوه ای بیسکوئیتی .. چیزی که قابل دست گرفتن باشه بهم میدن
بلافاصله میرم سراغ خودشون و اصرار که حتماً بخورن و اگه امتناع کنند
می مالم به صورتشون ٬ و حالا فکرش را بکنید من موز را تو دستهام له کردم و به هر چی
هم که دم دستم بوده مالیدم و اونوقت اصرار توام با اجبار که اونها موز را از دست من بخورن .
یکی دیگه از این موارد موقع نماز خوندنه ٬ اون موقع ها مامان بابا سعی می کردن که موقع نماز
خوندنشون من هم باشم و یاد بگیرم ٬ اما الان دنبال فرصتی میگردند که من سرم به جائی گرم باشه
و نبینمشون . آخه موقع سجده دقت نمی کنند که من زودتر رفتم سجده و معمولاً سرشون
می خوره به سر من و تازه میگن از این که من روبروشون بشینم و حرکات لب اونها را تقلید کنم
حواسشون پرت میشه . وقتی هم که میرم پشت سرشون وا می ایستم اعتراض می کنند
که چرا دستم میخوره به کف پاهاشون .
خلاصه این که این روزها بخاطر این که میخوام از هر چیزی سر در بیارم و به هر گوشه و کناری
سر بزنم هوای روابطم با مامان بابا هرازگاهی ابری و بارانی و حتی طوفانی میشه ٬
اما اصلاً نگران نباشید... دیگه خیلی خوب میدونم که چه جوری در عرض چند ثانیه
آفتابی آفتابیش کنم .  

|