تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers پوریا

 

پوریا

 
آغاز چهار سالگی


 جمعه گذشته ٬ دوم مرداد ٬ سومین سالروز تولدم بود اما چون دو سه روزی تلفن خونه امون قطع بود

 نتونستم جشن تولد وبلاگی بگیرم ٬ در همین جا از دوستان عزیزی که روز تولدمو یادشون بود

 و ٬ همون روز یا بعضی ها از مدتها قبل ٬ تولدمو تبریک گفته بودند تشکر می کنم .

                                                                                                                                              

 

 بالاخره روز تولدم که از چند روز قبل برای رسیدنش لحظه شماری می کردم و مدام به مامان بابا

 یادآوری می کردم که" تولد پوریاست .. قراره پوریا  شمع فوت کنه .. کیک تولد بخوره و... "

  فرا رسید .

 

 

 مامان و بابا امسال هم  ٬ مثل دو سال گذشته ٬ برای تولدم حسابی زحمت کشیدند  ٬ مامانی خونه را

 تزئین کرد ٬ ناهار مهمون بابائی بودیم و عصر هم یک جشن تولد سه نفره گرفتیم که خیلی خوش

 گذشت مخصوصاً موقع فوت کردن شمع ها که مجبورشون کردم چندین بار شمع ها را روشن کنند

 تا من فوت کنم . اما کادوها : مامانی یک هلی کوپتر و بابائی یک ماشین پلیس بهم کادو دادند

بعلاوه هدیه ویژه که هرسال روز تولد به حسابم واریز میشه .



 

 خب.. از جشن تولد که بگذریم ... در طول این یک ماه اخیر بیش از هر زمان دیگه ای هم با

 حاضر جوابی هام ( به قول مامان بابا شیرین زبونی ) دل مامان و بابا را بدست آوردم و هم با

 نه گفتن و منفی کردن تمام جملات امریشون (به قول خودشون لجبازی) عصبانیشون کردم .

 این به اصطلاح لجبازی یک مدتی خیلی شدید بود بطوریکه حتی واکنش من در مقابل جمله

  پوریا بدو بیا این بود : " نه !!! بدو نیا !!!!"

 

 اما این روزها ..

 در حال یادگیری زبان انگلیسی هستم . الفبای انگلیسی را که از چندین ماه قبل یاد گرفته بودم الان

 دیگه کاملاً مسلط شدم بجز حرف E که همچنان با وجود اصرار مامانی بر تلفظ " ای" من با نام

 چشم می شناسمش ٬ چون اول کلمه Eye  به معنی چشمه .

 کلماتی مثل :  Door٫ Book٫ House ٬ Queen٫ Cat٫ Car٫ Dog٫

 Hello ٬ Goodbye٬TV٫ Goodnight   و احوالپرسی به زبان انگلیسی را یاد گرفتم

 و بعضی از کلمات مثل  Bookو  Door  را هم می تونم Spell (هجی ) کنم .

 

 از اشکال هندسی دایره ٬ بیضی ٬ مثلث ٬ مستطیل ٬ مربع را از قبل می شناختم یک هفته ای هم

 میشه که لوزی را یاد گرفتم .

 


 فعالیت بدنیم هم خیلی زیاد شده و از صبح تا شب یکسره در حرکتم ٬ تو خونه که دائم سوار ماشینم

  هستم و با سرعت زیاد ویراژ می دم ٬ وقتی هم که بیرون میریم تا تاب و سرسره سوار نشم ول کن

 نیستم هر پستی و بلندی هم که می بینم حتماً باید جفت پا از روش بپرم .

 

 این روزها کلمه ببخشید را زیاد بکار می برم چون خرابکاری هام زیاده و مجبورم عذرخواهی کنم ٬

 معمولاً هم با گفتن : مامان جون ببخشید ..خیلی دوسِت دارم و یا مامان جون ببخشید غصه نخور  ..

 همه چی به راحتی فراموش میشه .

 مواقعی هم که من از دست مامان بابا ناراحت میشم قهر می کنم میرم تو اتاقم و دراز می کشم تا

 بیان و نازمو بکشن و اگه به قهر کردنم توجه نکنند هر چند لحظه یک بار با یک گریه ساختگی

 بهشون تذکر میدم.

 

 در کل پسر شکموئی هستم و تا وقتی که کاملاً سیر نشدم خوردنی هامو با کسی شریک نمیشم .

 

 تازه گیها از خرید و پوشیدن لباس های جدید لذت می برم و معمولاً لباسی را که برای پرو بهم بپوشند

 اگه ازش خوشم بیاد میگم خوش تیپ شدم و حاضر به درآوردنش نیستم .موقع بیرون رفتن از خونه به

مامانی میگم که ضد آفتاب و ادکلن برام بزنه که  معمولا" خودشو میزنه به نشنیدن یا تو هال

 لباسهامو عوض میکنه تا نبینم و درخواست نکنم

 

 یکی از موادری که من و مامانی با هم  اختلاف نظر داریم و این روزها زیاد کلاهمون تو هم میره

 در مورد نحوه استفاده  از دستمال کاغذیه ٬ من هر وقت که بخوام دستهامو پاک کنم ( دهها بار در

 روز )  میرم سراغ جعبه دستمال کاغذی دستمال بر میدارم دستهامو پاک می کنم و بعد از پاک کردن

 دستمالو برمیگردونم سرجاش و از نظر خودم هم کار درستیه چون هم در مصرف دستمال

صرفه جوئی میشه هم این که دستمال برمیگرده سرجاش و خونه مرتب میمونه و این دلیل دومی را

 بارها به مامانی گفتم اما هیچوقت قبول نکرده ٬بارها شده که کشمکشی بین من و مامانی سر گذاشتن

 یا برداشتن دستمال در گرفته و من با صدای بلند تاکید میکردم که " بذار مرتب باشه " ...

اما کو گوش شنوا ؟ !!

 

 در آستانه چهار سالگی همچنان بعضی از کلمات و افعال را خوب بیان نمی کنم و موجب خنده

 مامان بابا میشم مثلاً :

 

 به هندوانه میگم هندِمنانه        به یخچال میگم اَچال 

 

 وقتی که میگم : صدا بِشبَن با شمام... یعنی ... صدامو بشنو با شمام 

 

 نمی شنَچَم ..یعنی ... نمی شنوم  

 

  همچنان ق را گ تلفظ می کنم و برای این که بهم نخندند ترجیح میدم حرف ق را از کلماتم حذف کنم

  مثلاً  به

 آقا میگم آآ   به قاشق میگم آشک و....

 

 هر وقت هم که بخوام مامان و بابا همزمان بهم توجه کنند صداشون میکنم بامان اینجوری دوتاشون

 همزمان  میگن  بله .




این هم یکی از پارک هایی که من مشتری دائمش هستم




من در سرزمین عجائب




باغ بابا بزرگ  



 

 

 در ضمن هفته پیش چند روزی خانواده عمو مهمونمون بودند ٬ به من که خیلی خوش گذشت چون

 از یک طرف مامان بابا به احترام عمو و زن عمو همه شیطنتها و لجبازیهام را نادیده گرفتند و از

 اصرار برمسواک زدن هم خبری نبود از طرف دیگه ٬ یک همبازی پیدا کرده بودم و با دختر عموم

 مبینا که 13 ماهشه حسابی بازی کردم . 




 من و مبینا در سرزمین عجائب


 

  لینک نوشته
یکشنبه چهارم مرداد 1388 -- پوریا




آرشیو موضوعی
عکسهای تابستانی
تابستانی که گذشت
خونه نشینی
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین
نقاشی
بیا و خوبی کن
کنکور
...بزرگ شدن یعنی
مسافرت +عکس
دو سالگی
تولد
دعوت
آن چه گذشت
عکسهای درخواستی
خود کرده را تدبیر نیست
من در ماه رمضان
خونه تکونی
اولین سرماخوردگی
اولین ...
تعریف
یلدا
18 ماهگی
وبلاگم یک ساله شد
علائق من
بوی بهار
سال نو مبارک
نوروز
عکسهای نوروزی
استقلال غذائی
عکسهای بهاری
این روزها ...
من بزرگ شدم
تولدت مبارک
تولد
آغاز سه سالگی(عکس )
پوریای دو سال و یک ماهه
پسر خوب
سفرنامه تصویری کیش
یک ماه پرکار
فرهنگ لغات پوریا
سفر مشهد+ عکس
فرهنگ لغات پوریا 2
پوریای دو سال و نیمه
سال نو مبارک
عکسهای نوروز 88
بهار88
آغاز چهار سالگی

دوستان
کوچولوی من
رادین

آندیا

ایلیا

ساینا

آرین کوچولو

کیارش وروجک

پگاه و داداشیها

آقا محمد حسین

پارسا آیسا و مهسا

کیان و کیارش دوقلوهای مردادی

آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ