|
این روزها به من میگن پوریا شیطون ..چرا؟ .. فقط بخاطر اینکه می خوام پسر خوبی
باشم و به مامانم کمک کنم. 
آخه شما کدوم پسر را سراغ دارید که این همه به مامانش کمک کنه .
من هر روز همه جای خونه را دستمال می کشم . فقط کافیه دستمالی ٬ پارچه ای
حتی لباسی بذارن دم دستم اونوقت از شوفاژ گرفته تا میز و تلوزیون و صندلی و...
را دستمال می کشم و تمیز می کنم .
تازه همین دیروز بود که برای تمیز تر شدن میز٬ شیشه آبم را خالی کردم روش و با
چادر نماز مامانی شروع کردم به تمیز کردن و می خواستم تلوزیون را هم همینجوری
تمیز کنم که مامانی سر رسید و به جای تشکر قیافه اش اینجوری شد. 
هر وقت مامانی میره سراغ یخچال ٬ هر جای خونه که باشم می دوم و میرم طرفش تا
در یخچال را نگه دارم و مامانی راحت کارهاشو انجام بده ٬ اما به محض اینکه کارش
تموم میشه همش میگه پوریا برو کنار .. و من هم که انتظار دارم حداقل یه دستت
درد نکنه بهم بگه همینجوری میشینم و نگاش میکنم .. اونوقت مامانی در یخچال را رها
می کنه و میره و من هم مجبور میشم سریع جاخالی بدم که نخوره بهم . 
کار دیگه ای هم که برای کمک به مامانی انجام میدم اینه : برای این که مامانی
مجبور نشه دم به دم برام غذا بیاره و خسته بشه ٬ هر وقت کیکی ٬ بیسکویتی ٬ موزی ٬
چیزی که قابل خردشدن باشه ٬ دستم میده من هم ریز ریزش می کنم و زیر فرش
قائمش می کنم تا هر وقت که گشنه ام شد بیام و بخورمش اما مامانی که
قدر نمیدونه سریع میره جارو میاره و همه اش را جمع می کنه .
باز هم بابایی قدر شناس تره و بعضی وقتها تو ریز کردن کمکم می کنه . 
از اونجائی هم که من خیلی مواظب سلامتی مامانم هستم . هر وقت احساس کنم زیاد
پشت کامپیوتر نشسته ٬ برای جلوگیری از عوارض بعدیش می دوم و سریع کامپیوتر را
خاموش می کنم . 
آخرین باری که این کار را کردم همین چند روز پیش بود که باز هم مامانی با عصبانیت
بلند شد و گفت که آخرای کارش بوده و دیگه عکسهای آلبومم را درست نمی کنه .
تازگیها جیغ هم می کشم اون هم از نوع بنفشش . چه فایده ای برای مامانی داره ؟
الان می گم :
یکی از همسایه هامون که تقریبا" دو سالی میشه افتخار همسایگیشون را داریم . درب
واحدشون با صدای بلندی بسته میشه و هنوز هم که هنوزه درستش نکردند. 
اون موقع ها که من خیلی کوچولو بودم . گاه و بیگاه با صدای بسته شدن در خونه اشون
از خواب می پریدم و مامانی هم کلافه می شد . اما الان دیگه به لطف جیغ های من که نه
زمان می شناسه و نه مکان و باهیچ وسیله ای هم قابل کنترل نیست . حسابی از
خجالت همسایه در اومدیم و دیگه بهشون مدیون نیستیم . 
حتما" میدونید که همه مامانها میدوند دنبال بچه هاشون که بیان و غذا بخورن. اما من
در این مورد هم هیچ زحمتی به مامانی نمی دم . هر وقت که قراره غذایی خورده بشه
با وجود اینکه خودم قبل از اونها غذام را صرف کردم اما میرم میشینم کنارشون و
دهنم را باز می کنم ( میگن تو این حالت شبیه جوجه های تازه سر از تخم در اورده
هستم )که بهم غذا بدن و کافیه که چند لحظه یادشون بره که من هم هستم
اونوقت خودم دودستی میرم سراغ بشقابشون . 
از کارهای مفید دیگم نوازش کردن از طریق کشیدن مو و ماساژ دادن با دندونه. 
چند هفته ایه که سیب هم می خورم . به نفع مامانی نیست ؟
قبلا" با هر کلکی که بود می خواستند سیب به خوردم بدن .. پوره سیب کمپوت سیب
آب سیب .. اما من لب نمی زدم . و بابائی هم خوشحال از این که این خصوصیتم به
ایشون رفته بر خلاف مامانی که خیلی سیب دوست داره ٬ اما الان دیگه اثبات کردم
که شبیه مامانم هستم. 
امیدورام این یکی را دیگه قدر بدونه .
خب .. این را هم بگم که این روزها علاقه شدیدی به مامانی پیدا کردم بطوری که هر جائی
میره من هم میرم دنبالش . حتی مواقعی هم که تو آشپزخونه داره کارهاش رو انجام
میده دودستی می چسبم بهش و رهاش نمی کنم ......آخه کی این قدر مامانش را
دوست داره ؟
کیه که قدر بدونه ؟؟؟

|