تبليغاتX
Lilypie Fourth Birthday tickers پوریا

 

پوریا

 
بیا و خوبی کن....
 

  این روزها به من میگن پوریا شیطون  ..چرا؟ .. فقط بخاطر اینکه می خوام پسر خوبی

    باشم  و به مامانم کمک کنم.

   آخه شما کدوم پسر را سراغ دارید  که این همه به مامانش کمک کنه .

    من هر روز همه جای خونه را دستمال می کشم . فقط کافیه دستمالی ٬ پارچه ای 

     حتی لباسی   بذارن دم دستم اونوقت از شوفاژ گرفته تا میز و تلوزیون و صندلی و...

    را دستمال می کشم و تمیز می کنم .

    تازه همین دیروز بود که برای تمیز تر شدن میز٬ شیشه آبم را خالی کردم روش و با 

     چادر نماز مامانی  شروع کردم به تمیز کردن  و می خواستم تلوزیون را هم همینجوری

     تمیز کنم که مامانی سر رسید و به جای تشکر قیافه اش اینجوری شد. 

     هر وقت مامانی میره سراغ یخچال ٬ هر جای خونه که باشم می دوم و میرم طرفش تا

     در یخچال را نگه دارم و مامانی راحت کارهاشو انجام بده ٬ اما به محض اینکه کارش

     تموم میشه همش میگه  پوریا برو کنار .. و من هم که انتظار دارم حداقل یه دستت

     درد نکنه بهم بگه همینجوری میشینم و نگاش میکنم .. اونوقت مامانی در یخچال را رها

     می کنه و میره و من هم مجبور میشم  سریع جاخالی بدم که نخوره بهم .  

     کار دیگه ای هم که برای کمک به مامانی انجام میدم اینه : برای این که مامانی 

     مجبور نشه دم به دم برام غذا بیاره و خسته بشه ٬ هر وقت کیکی ٬ بیسکویتی ٬ موزی ٬

     چیزی که قابل خردشدن باشه ٬ دستم میده من هم ریز ریزش می کنم و زیر فرش 

      قائمش می کنم تا هر وقت که گشنه ام شد بیام و بخورمش    اما مامانی که

      قدر نمیدونه سریع میره جارو میاره و همه اش را جمع می کنه  .

    باز هم بابایی قدر شناس تره و بعضی وقتها تو ریز کردن کمکم می کنه  .

    از اونجائی هم که من خیلی مواظب سلامتی مامانم هستم . هر وقت احساس کنم زیاد

     پشت کامپیوتر نشسته ٬ برای جلوگیری از عوارض بعدیش می دوم و سریع کامپیوتر را

     خاموش می کنم .

     آخرین باری که این کار را کردم همین چند روز پیش بود که باز هم مامانی با عصبانیت

      بلند شد و  گفت که آخرای کارش بوده و دیگه عکسهای آلبومم را درست نمی کنه  .

    تازگیها جیغ هم می کشم اون هم از نوع بنفشش   . چه فایده ای برای مامانی داره ؟

    الان می گم :

   یکی از همسایه هامون که تقریبا" دو سالی میشه افتخار همسایگیشون را داریم . درب

    واحدشون  با صدای بلندی بسته میشه و هنوز هم که هنوزه درستش نکردند. 

    اون موقع ها که من خیلی کوچولو بودم . گاه و بیگاه با صدای بسته شدن در خونه اشون

    از خواب می پریدم و مامانی هم کلافه می شد . اما الان دیگه به لطف جیغ های من که نه

      زمان می شناسه و نه مکان و باهیچ وسیله ای هم قابل کنترل نیست . حسابی از  

     خجالت همسایه در اومدیم و دیگه بهشون مدیون نیستیم . 

    حتما" میدونید که همه مامانها میدوند دنبال بچه هاشون که بیان و غذا بخورن. اما من

     در این مورد هم هیچ زحمتی به مامانی نمی دم . هر وقت که قراره غذایی خورده بشه

     با وجود اینکه خودم قبل از اونها  غذام را صرف کردم  اما میرم میشینم کنارشون و 

    دهنم  را باز می کنم ( میگن تو این حالت شبیه جوجه های تازه سر از تخم در اورده  

    هستم   )که بهم غذا بدن  و کافیه که چند لحظه یادشون بره که من هم هستم

    اونوقت خودم  دودستی میرم سراغ بشقابشون .

    از کارهای مفید دیگم نوازش کردن از طریق کشیدن مو و ماساژ دادن با دندونه.  

    چند هفته ایه که سیب هم می خورم . به نفع مامانی نیست ؟

   قبلا" با هر کلکی که بود می خواستند سیب به خوردم بدن .. پوره سیب  کمپوت سیب 

    آب سیب .. اما من لب نمی زدم . و بابائی هم خوشحال از این که این خصوصیتم به  

    ایشون  رفته    بر خلاف مامانی که خیلی سیب دوست داره ٬ اما الان دیگه اثبات کردم

   که شبیه مامانم هستم. 

    امیدورام این یکی را دیگه قدر بدونه .

    خب .. این را هم بگم که این روزها علاقه شدیدی به مامانی پیدا کردم بطوری که هر جائی

    میره  من هم میرم دنبالش . حتی مواقعی هم که تو آشپزخونه داره کارهاش رو انجام

    میده دودستی  می چسبم بهش و رهاش نمی کنم ......آخه کی این قدر مامانش را

    دوست داره ؟

 

                                                            کیه که قدر بدونه ؟؟؟

 

                                          

لینک نوشته
شنبه بیست و چهارم شهریور 1386 -- پوریا




آرشیو موضوعی
عکسهای تابستانی
تابستانی که گذشت
خونه نشینی
گهی زین به پشت و گهی پشت به زین
نقاشی
بیا و خوبی کن
کنکور
...بزرگ شدن یعنی
مسافرت +عکس
دو سالگی
تولد
دعوت
آن چه گذشت
عکسهای درخواستی
خود کرده را تدبیر نیست
من در ماه رمضان
خونه تکونی
اولین سرماخوردگی
اولین ...
تعریف
یلدا
18 ماهگی
وبلاگم یک ساله شد
علائق من
بوی بهار
سال نو مبارک
نوروز
عکسهای نوروزی
استقلال غذائی
عکسهای بهاری
این روزها ...
من بزرگ شدم
تولدت مبارک
تولد
آغاز سه سالگی(عکس )
پوریای دو سال و یک ماهه
پسر خوب
سفرنامه تصویری کیش
یک ماه پرکار
فرهنگ لغات پوریا
سفر مشهد+ عکس
فرهنگ لغات پوریا 2
پوریای دو سال و نیمه
سال نو مبارک
عکسهای نوروز 88
بهار88
آغاز چهار سالگی

دوستان
کوچولوی من
رادین

آندیا

ایلیا

ساینا

آرین کوچولو

کیارش وروجک

پگاه و داداشیها

آقا محمد حسین

پارسا آیسا و مهسا

کیان و کیارش دوقلوهای مردادی

آرشیو پیوندهای روزانه

  RSS  
پرشین وبلاگ